دفتر شعر
۱۰۳ شعر در این دفتر
گر دیدهٔ تو بتافت کامل مردیباید که تو را ازو نشیند گردی
بر دل که مقام تست گر نیش زنیصد جان بدهم به رشوه تا بیش زنی
گر حکم جهان زیر نگین داشتمیبر خاک درت نثار چین داشتمی
چون دید دلم که شکل موزون داریخود را به تو داد تا توَش چون داری
ای باد اگر گذر کنی بر صرصراز من سخن[ی] به یار سیمین بربر
گفتم طربی به صد دل و دین بخرمهان تا که فروشد، من مسکین بخرم
دل را چو فتاد با غم عشق تو رایچندانک توانی به غمش می افزای
بی وصل توَم مباد هرگز نفسیجز درد توَم مباد فریادرسی
من معذورم اگر شوم هرزه درایبا عشق تو عقل کی بماند برجای
پرسید زدل دیده که گر ناشادیدر من ره خونابه چرا نگشادی
هر روز دلم در طلب دلداریبنهاده به نزد خویشتن بازاری
چشمت که زناز می کند رعناییلالایی او به حاجبان فرمایی
چون است به درد دیگران درمانیآنگه که به درد ما رسی درمانی
ای شب مدد جان و جوانیم توییسرمایهٔ عمر جاودانیم تویی
با ما خبری نداری ای بیناییاز روی تو گل همی کند رعنایی
ای سوخته و ساخته در کار تو منای جان و دلم باخته در کار تو من
سهل است مرا یاد تو افزون کردنیا دامن دل را سگ پرخون کردن
هرگز نرود مهر تو پاک از دل منگر نیز شود زیر زمین منزل من
امروز چنان گفت نگارم با منکاین سوز نمی رسد به هر تردامن
بنگر تو بدان ماه فروز دل منباور نکنی قصّهٔ سوز دل من
ای عادت تو وعدهٔ باطل دادندر جام شکر شربت قاتل دادن
دل را چه محل کاو بپذیرد غم اوجان را چه خطر بود که گیرد کم او
بی روی تو دل گفت چه کار آید ازوجز ناله که هر دمی هزار آید ازو
شاد است همه عمر نکوخواه از تودشمن کور است گاه و بیگاه از تو