دفتر شعر
۱۰۳ شعر در این دفتر
جزعت به کرشمه چون کند عهدی نوخواهم که کنم پیش رخت جان به گرو
ای شب تو علی رغم بدآموز مروشمع طرب مرا برافروز مرو
ابروت که آسمان بیاراید ازوخورشید چو با هلال بنماید ازو
گر با همه ای که بی منی بی همه ایگر بی همه ای که با منی با همه ای
مستم کن و هرچه هست بستان و برودر چارسوی بلا بخوابان و برو
گفتی که تو دل برغم آن دلبر نهور بپذیرد به شکر جان بر سر نه
ای دیدن روی تو دل آرای همهوصل لب لعل تو تمنّای همه
او را که به رایگان گران خواهد بوداو را ز وصالش چه نشان خواهد بود
در هر هوسی دل نگران کوشیدنبا خود بودن بود در آن کوشیدن
ترکی مکن ای ترک خطایی با مننادیده خطایی به خطایی با من
ای عقل همیشه از طرب تنها باشوای صبر درین واقعه اندروا باش
گر با من خسته دل بیفتد رایشجان و دل و دیده هر سه سازم جایش
بادا! چو رسی به زلف مشک افشانشدر گوش بگوی این سخن پنهانش
سیمین زنخت که حسن خواند استادشآوخ که ستاره در وبال افتادش
چون دید دلم عارض شهر آرایشسر بر پایش نهاد از سودایش
یا من به چه دل زنم دَرِ سودایشیا من چه سگم که دیده سازم جایش
آنها که فلک وفا نکرد ایشان راوصل من و تو بد اوفتاد ایشان را
هر محنت و هر بلا که در جان من استاز دست دل نبوده فرمان من است
ای گشته لبت آتش جان را تریاکآب چشمم ببرد عالم همه پاک
انصاف زاختلاف ایّام فرقپیدا کردی به گفت حق را الحق
من سوخته گر در طمع خام افتماز جوی خوش تو ای دلارام افتم
از روی تو من همیشه گلشن بودموز دیدن تو دو دیده روشن بودم
ای مست غمت عاقل و دیوانه به هموندر ره تو مسجد و بتخانَه به هم
من مهر تو در میان جان بنهادمتا مهر تو در سر زبان بنهادم