دفتر شعر
۱۰۳ شعر در این دفتر
در پختن سودای تو چون من خاممتوسن شد و بی ثبات طبع و گامم
ای غم تو مراد من به جان در مشکنوی هجر به سینه ام سنان در مشکن
چون تو به ادب شوی سوی حق نگرانخوش باشی و خوش شوند از تو دگران
از آن لطیف تر بت دلکش بینوز مشک خطی کشیده بر آتش بین
ای دوست اگر گوهر کان میطلبیدر بوتهٔ دل نقد روان میطلبی
از بس که غم دنییِ مردار خورینه کار کنی و نه غم کار خوری
یک حاجت بیدلی روا مینکنندیک وعدهٔ عاشقی وفا مینکنند