دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ستدل سرگشته ام از رشک ز پا افتاده ست
تا سرو مرا عارض چون یاسمنی هستدر هر چمنی نغمه سرایی چو منی هست
تا سنبل زلفت خبر از گلشن جان گفتقدّت سخن از راستی سرو روان گفت
چمن را تا نسیمت در دماغ استز شادی غنچه را دل باغ باغ است
خشنود بودن از غمِ عشق تو کار ماستز آنرو به غم خوشیم که دیرینه یار ماست
دلا بنیاد جان را محکمی نیستدر او جز غم اساس خرّمی نیست
دلا طریقهٔ عشّاق خود پرستی نیستچرا که شیوهٔ مردان راه هستی نیست
دل به زاری دامن زلف جفا کارش گرفتچون از او نگشاد کاری پای دیوارش گرفت
دلم را مقام عبادت درِ اوستزهی بخت آن دل که فرمانبرِ اوست
دلم از دردِ فراق تو قوی افگار استدیده در حسرت یاقوت تو گوهربار است
دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفتمرغی عجب به دامِ تو افتاد و پا گرفت
دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین استچیزی که مرا از تو تمنّاست همین است
دلی که صرف تو شد نقد عشق قیمت اوستچرا که قیمت هرکس به قدر همّت اوست
رنجور عشق را سر ناز طبیب نیستیعنی طبیب خسته دلان جز حبیب نیست
ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداختکمند زلف تو از شرم سر فرو انداخت
زلف تو را که شامِ پریشانی من استصبح است عارض تو که در پشت دامن است
سروِ بالای تو در عالم خوبی علم استخط تو بر ورق گل ز بنفشه رقم است
سروِ بالای تو را شیوه بلا انگیزی ستنرگس چشم تو بیمار ز بی پرهیزی ست
سرو تا بندهٔ بالای تو شد آزاد استهر نفس کآن نه به یادِ تو برآید باد است
سنبل باغ رخت غالیه بو افتاده ستشیوهٔ چشم تو بر وجه نکو افتاده ست
شمع رویت را چراغ آسمان پروانهایستقصّه یوسف به عهد حسن تو افسانهایست
کدامین رسم و آیینی که در رندان مفرّد نیستطریقِ سالکانِ راه تجرید مجرّد نیست
کجا روم که مرا جز درت پناهی نیستبه جز عنایت تو هیچ عذرخواهی نیست
که میداند میِ شوق از چه جام استبه جز چشمت که او مست مدام است