دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
تا سوز دل از آن لب لعل نمکین استزخمی که نمک سوده بر او حالتش اینست
ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشتباده پیش آر که چون باد بهاران بگذشت
از سر کوی تو هرکو به سلامت میرفتخود به پیش و ز پیش خیل ملامت میرفت
ای دل بسینه میطپی این اضطراب چیستجانت بلب رسیده دگر این شتاب چیست
گفتم این لاله است گفت از داغداران منستگفتم این نرگس بگفت از میگساران منست
ای سلطنت امکان کم پایه زخدامتتقدیر و قضا هر روز سر در خط احکامت
چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاستکه زبرخواستنش طاقتم از دل برخاست
از برم آن سرو خرامان گذشتبرق یمانی به نیستان گذشت
زآن ملک حذر کن که در او پادشهی نیستآن شه نکند زیست که او را سپهی نیست
کیم من تا توانم دهر زد از هستی به درگاهتکه برتر از قیاس و وهم آمد پایه جاهت
مرا حدیث شکفتی است در کمال غرابتکه از گدای طریقت بشه رسید مهابت
تا با رقیب یار دمی گرم صحبت استآهی زدل بر آر که فرصت غنیمت است
منم که بندهٔ مملوکم و عبید جلالتچه جرم رفت که میرانیم ز بزم وصالت
این روز پی خجسته میلاد احمد استروز بروز پرتو انوار سرمد است
فحش شیرین زلعل شکرخاستزهر از دست نیکوان حلواست
ماه من ماه را نخستین استوقت تجدید عهد پارین است
خون همه آفاق بخوردی و بست نیستبردی دل و دین همه پروای کست نیست
اندر حریم حسن بتان غیر ناز نیستدر کیش عشق هم صنما جز نیاز نیست
در گوش به جز عشق توام زمزمهای نیستدر سر به جز از شور توام همهمهای نیست
گویند بهار است و جهان رشک بهشت استاطراف چمن پر ز بت حورسرشت است
گرچه جهان خرم است و فصل بهار استبی گل رویتو گل بدیده چو خار است
زردی روی مرا آن رخ گلگون باعثقامت خم شده را آن قد موزون باعث
تو آن شهی که ز افلاکیان ستانی باجز خاک درگه تو روح قدس سازد تاج
مؤذن میخانه زد بانگ صبوحبر کف ساقی است مفتاح فتوح