دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاختنگ شد خانه ببر رخت سوی باغ فراخ
پرده بگرفت زرخ آن گل رعنا گستاخنغمه برداشت زدل بلبل شیدا گستاخ
هر که از عین امتحان بینددر زمین نقش آسمان بیند
هرکه ما را خراب میداندنه خطا بر صواب میداند
ای خوش آن صیدی که صیاد باورام بودخنک آنمرغ که باغش شکن دام بود
رندی که او بکوی مغان ره نشین بودشاید که بحر و کانش در آستین بود
زلف او چون بجان درآویزددل در او رایگان در آویزد
آن چه گل بود که در شهر ز بستان آمدوین چه سرو است که از باغ به ایوان آمد
آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آوردپیغام بلقیس از سبا سوی سلیمان آورد
وه که دوشم بچمن یاری و دمسازی بودگلی و بلبلی و حسنی و آوازی بود
اگر که قاصد آن ماه نوسفر زدر آیدامید هست که نخل امید ما ببر آید
بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزدایدیوسف چو بمصر آید بازار بیاراید
اگر بسینه دل دغدار من باشدهزار لاله و گل در کنار من باشد
اگر چو شمع ز تو آتشم به سینه نبودز چیست هر شبم از دل به سر برآید دود
گدای میکده در دست جام جم داردچه هست جام جهان بین زجم چه کم دارد
لبت به بوسه اهل هوس نشان گردیدچرا به خاتم جم دیو کامران گردید
یکدم آنرا که فراغت زدو عالم باشدگر بکف جام سفالین بودش جم باشد
امشب دل دیوانه غوغای دگر داردکان دلبر هر جائی رخ جای دگر دارد
عجب که بی تو شبی عاشقان بیاسایندکه طالبان حرم ره شبانه پیمایند
با اینکه چشمانت به دل خنجر بسی بشکستهاندعقد خم زلفین تو دلها به هم پیوستهاند
دیدی دلا که اهل جهان را وفا نبودوقتی اگر که بوده در ایام ما نبود
یادم از آن لب شیرین شکر بار آمدطوطی ناطقه ام باز بگفتار آمد
کالای جان نه چیزیست کِش سرسری توان دادیا دل که هر دم او را بر دلبری توان داد
خطا بر دوست بگرفتی خطا بودخطا پوشی طریق آشنا بود