دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شدزدم سردی حدیث اشتیاقت در دهان گم شد
باد دی در بوستان اظهار شوکت میکندگلستان را خاروَش در قید ذلت میکند
سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عیداز در میکدهام مژدهٔ رحمت برسید
به جنب قامت تو سرو را قیام نماندبه پیش طلعت تو گل علی الدوام نماند
اگر عقد میفروشت ز شراب حل نسازدبگذر که حل مشکل به جز از اجل نسازد
زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنودزیان کند سرو خرسندی از تو گیرد سود
مهرت آورد ملایک بر آدم بسجودحکمت آورد ازین پرده عدم را بوجود
نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشدنشنیده ام فرشته که باین کمال باشد
ای خوش آن شب که شود روز ، ز در یار درآیدباب اندوه ببندد در شادی بگشاید
گرد عسلی لعل تو مور و مگسانندیا خط نظر بند به صاحب هوسانند
گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شدزهر در کامی و در کام یکی حلوا شد
وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشیداز گلستان وفا جز گل حرمان ندمید
نیمه شب آن مه چو از حجاب برآمدعقل گمان کرد کآفتاب برآمد
خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیندنه نهان از نظر خلق که پیدا آیند
مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماندشعاع شمع عشقم در درون دل کجا ماند
آنان که حجاب تن و جان را بدریدنددر پرده بجز شاهد جانانه ندیدند
این زندهرود دیده ز بس آب میدهدناچار هرچه هست به سیلاب میدهد
رندان خرابات در میکده بستندرفتند بپای خم و آسوده نشستند
در همه عمر ار شبی وصل میسر شودحیف ندارم گرم عمر بر این سر شود
عجب مکن گرت آن ترک سیمتن بکشدبلی نسیم سحر شمع انجمن بکشد
دردیست غم عشق که درمان نپذیردبگذار مریض تو باین درد بمیرد
بده ساقیا باده زآن جام سرمدکه با عقل شد نفس سرکش ممهد
خامه تا نقش تو مصور کردعشق بر حسن تو نماز آورد
هر که او را چشمه حیوان زکنج لب بجوشدلاجرم خضر خط او دیبه خضرا بپوشد