دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
صحبتی از جان مگر در پیش جانان گفتهاندنور پیدا را حدیث از نار پنهان گفتهاند
از که نالم که چنین یا که چنان با ما کردنَفسِ خودکامِ هوسپیشه مرا رسوا کرد
سفری چون سفر عشق خطرناک نبودکاتشین بوده ره از آب نه از خاک نبود
عشق تا حلقه سحر بر در دلها میزدعقل از کشور دل خیمه به صحرا میزد
دل که چندی از علایق رسته بوددوش دیدم در کمندی بسته بود
این قوم که غارتگر عقل و دل و دینندبیشک زنگه رهزن اصحاب یقینند
در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخنددنبود عجب ار مست به هشیار بخندد
آن مست که در میکده مستانه بگریداز شیخ حرم به که بافسانه بگرید
آتشی میلی به بالا میکندیا که برقی رو به صحرا میکند
دو جهان در نظر پاک یکی میآیدبیندار دیو به چشمش ملکی میآید
دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتادمجنون صفتم شور جنونی بسر افتاد
دلم جز دوست منظوری نداردکه سینا جز زحق نوری ندارد
خضر گر خوش زندگانی میکندزندگانی جاودانی میکند
حال دل گشته دگرگون یا رب این سودا چه بودرفت نائی از میان اندرنی این غوغا چه بود
زهر کناره بیغمای گل چه میکوشندزبلبلان چه عجب گر بباغ بخروشند
بی تو ای قوت روان دل را قوت نبودبی غذا ماندن بیمار مروت نبود
چنان پیش رخت مهر منیر از تاب میافتدکه در مهتاب وقتی کرمکی شبتاب میافتد
دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمدباز میگشت چو میگفتم جانان آمد
شوخ چشمان دلی چو بخراشندنمک از لعل لب بر او پاشند
بتان که دشمن دین از کرشمه و نازندبسحر و غمزه چو ترکان خانه پردازند
ساقی امشب ز رخت نور دگر میتابدآفتابی تو و یا قرص قمر میتابد
طایف کعبه گر شبی بر حرم تو بگذردفسخ کند عزیمت و سر بدر تو بسپرد
آزادگان به قید تعلق کم اوفتندور زانکه لغزشی برود محکم اوفتند
دوستان زود از این شهر کناری گیریدغیر شیراز ره شهر و دیاری گیرید