دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
آفرینش را گروهی چار گوهر گفتهاندقوم دیگر هفت ابا چار مادر گفتهاند
عاقل مدار کار به تدبیر مینهدعارف زمام امر به تقدیر مینهد
عشق تا در خم زلف تو گرفتارم کردفارغ از وسوسه سبحه و زنارم کرد
ایکه زحی میرسی حالت لیلا چه بوددر حق مجنون چه گفت از که سخن میشنود
همگی دشمن جان آفت دینند و دلندیا رب این طایفه خوبان نه خود از آب و گلند
کسی که با سگ کوی تو آشنا نبودبه او مصاحبت عاشقان روا نبود
شبی گر بوسه زان شیرین دهانم اتفاق افتدمرا در عین ظلمت آب حیوان در مذاق افتد
تا سپردی بمن از آن خم مو تاری چندبر سر ما و دل آورده غمت کاری چند
دیدی دلا که عهد شباب و طرب نماندآن نقشهای مختلف بوالعجب نماند
بُوَد آیا که ز ما پیر مغان یاد کند؟به یکی جرعهام از قید تن آزاد کند
شعاع آن مه نو چون به طرف بام میافتدبه پابوسش ز بام چرخ ماه تام میافتد
به خود پیرایه چون آن سرو سیماندام میبنددبه سوری سنبل و بر ماه مشک خام میبندد
مطرب نوا بپرده عشاق ساز کردکاز شور در عراق هوای حجاز کرد
یکجهان غم زچه در سینه تنگم جا کردیاد زلف که زسر تا قدمم سودا کرد
ای بهشتی گاه حوری گه پری گاهی بشراز دهن گه می دهی گاهی نمک گاهی شکر
دارم بسر زباده دوشین بسی خمارساقی بجان پیر خرابات می بیار
خیمه زد لیلی گلی باز به طرف گلزارابر چون دیدهٔ مجنون به چمن شد خونبار
کمتر بنفشه بوی کن ای غیرت بهارترسم که باغ روی تو گردد بنفشه زار
ای بچین سر زلفت دل عشاق اسیرنگهت آفت دلهای جوان فتنه پیر
آهوی تو شیر کرده نخجیرگیسوی تو مه کشد بزنجیر
بخور مجلس عاشق نه از عود است و نه عنبرکه یاد زلف و خالش عود و عنبر سینهاش مجمر
فوج مژگان از اشارات دو چشمت ای پسرریخت خون از مردمک چون خون مردم نیشتر
خواند دل حورت و شد معترف اینک به قصورآن غلامی تو که بیرون کشی از جنت حور
با تیغ بر سرم تاخت آن ترک ماه منظرماهی هلال بر کف مهری کشیده خنجر