دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمیدمی گلرنگ بچنگ آرو بنه جام نبید
اگر نه بخت من او دایم از چه خواب کندوگرنه جان من از چیست اضطراب کند
در آن مقام که در جلوه ماه من باشدچه جای شمع که خورشید انجمن باشد
شمع گر هر نفسی انجمنی بگزیندچشم پروانه بجز پرتو او کی بیند
اسیر عشق شدن عقل را قرار نبودنظر به منظر خوبان به اختیار نبود
بُوَد آیا که گلِ نو به چمن باز آیدگرد او بلبل شوریده به آواز آید
آن پری را خاتم جم لعل می آلود بودچهره دست موسوی خط خوش داود بود
طرب آن نیست که ایام بهاری برسدعیش آن است که پیغام نگاری برسد
ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خودخنده زنم بکار او گریه کنم بکار خود
میخوارگان بساط طرب چون بگسترنداول ز پرده دختر رز را برآورند
از سر چو کله در برم آن ترک براندازدهر کس نظری دارد در پاش سراندازد
عشق آن باشد که عاشق را زعالم باز داردکارش این باشد که جا اندر حریم راز دارد
آنکه گفتی که بلب سر نهانی داردبسخن آمد و دیدم که دهانی دارد
آنان که بشمع تو پروانه صفت سوزندشاید که به هر محفل آتشکده افروزند
عشق گفتی گنهست و گنهی باید کردخضر جستیم و بظلمات رهی باید کرد
ساقیا باده که ایام طربناک آمدداروئی ده که دوای دل غمناک آمد
نفس باد بهاری دم عیسی داردگر شود خضر صفت زنده چمن جا دارد
میفروشان مددی کار ز حد مشکل شدپنبه شد رشته و آن سعی طلب باطل شد
باده صافی شد و گل پرده زرخسار افکندبایدت با خم می رخت بگلزار افکند
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماندچو جست برق یمان خس کجا بجا ماند
بوالهوسان گرد تو غوغا کننداین مگسان طوف بحلوا کنند
یاد آن نوشین دهانم کام شیرین میکندمیکشان را یاد باده بزم رنگین میکند
ببزم جلوه گر ار روی ماه من باشدچه جای ماه فلک شمع انجمن باشد
مژده ای دل که اویسی ز قَرَن میآیدبوی رحمٰن به من از سمت یمن میآید