دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
گر اهل عقل کار به تدبیر بستهانددیوانگان مدار به تقدیر بستهاند
این دیده باشی هندویی کز مهر و مه بستر کندیا جادویی کز مشک تر خورشید در چنبر کند
پیر میخانه پی دعوت مستان چو درآیدحق کند عفو گناهان در رحمت بگشاید
باز در پرده دل پرتو دلدار رسیدپرده داران خبری نوبت دیدار رسید
دوش سودای جنونم بسوی صحرا بردکرد مجنونم و اندر طلب لیلا برد
مگر که شهر دگر باز در نظر داردکز این دیار مه من سر سفر دارد
دل دیوانه ز زلفت چو رها میگرددهست مرغی که ز کاشانه جدا میگردد
عاشق آنست که در هجر شکیبا نشودگر شکیبد بشبی باز بفردا نشود
خیزید و به می دفتر پرهیز بشوییدحرفی به جز از زمزمه عشق مگویید
روزگاریست که ارباب ریا معتبرنداهل تزویر بر اصحاب صفا مفتخرند
عزت شمرا ار یار تو را خوار پسنددگل را نبود قدر چو او خار پسندد
هر که با موی و میان تو میانی داردمیتوان گفت که از عشق نشانی دارد
نفس وصل تو تمنا میکندپشه میل صید عنقا میکند
نقاب از زلف مشکین چون به روی چون قمر بنددحجابی از شب تیره به روی روز بربندد
در سینه بازم آتش نمرود میرودزآن آتشم چو شمع به سر دود میرود
زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستندتا در میکده را بر رخ رندان بستند
کس نمک با شکر برآمیزدیا بمه مشک تر برآمیزد
فرخنده بسملی که به تیر نظر کشدکاو را دهد حیات باین تیر اگر کشد
عاشق از جور بتان گرچه ملالی داردگو جمیل است جفا زآنکه جمالی دارد
رفته صبا پیرامنش کز خواب بیدارش کندوز گل کند پیراهنش ترسم که آزارش کند
نقاش صنع کاین همه نقش و نگار کردنقش تو را زجمله نقوش اختیار کرد
ساقی ز جام کشف از این راز میکندکابواب خیر پیر مغان باز میکند
بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دودزآتشین روی تو برخاست نگارینا دود
باد گل بوی سحر مژده زبستان آوردکه هزاران زطرب جمله بدستان آورد