دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
هر کرا نقش نبسته بضمیر آیه نورگو بخوان فاتحه و صورت او بین از دور
دانشوران بفضل و هنر کرده افتخاربخت آوران بطالع میمون امیدوار
منم بگرفته دل از وصل دلبربود بی دلبرم کوهی به دل بر
بحث حکمت چه میکنی برخیزدفتر معرفت در آب بریز
عشق کرد آدم از ملک ممتازنبود مردمی بدیده باز
ای به بالات راست کسوت نازدو جهان بر درت بعجز و نیاز
شب قدر است این یا صبح نوروزکه کوکب سعد گشت و بخت فیروز
پرشکوه دلی دارم از خون جگر لبریزلبریز چو گردد خم شاید که کند سر ریز
از ما کند دریغ چو جور و جفا هنوزکی طبع اوست مایل مهر و وفا هنوز
از جهان و جهانیان بگریزاز زمین و از آسمان بگریز
حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروزشکرفشان سزدم گر بود زبان امروز
تا چند نافه ریزی از آن زلف مشک بیزبیمار شد دو چشم تو از بوی مشک خیز
امشب ایشمع انجمن افروزپر پروانه را زمهر مسوز
بر گل فشاند غالیه از زلف مشک بیزناسور شد جراحتت ایدل زجای خیز
خیز ای کمند آه و در زلف او درآویزاو را بخویشتن کش با او دمی درآویز
ای ساقی آتشدست زآن آب شرارانگیزاز خم به سبو افکن از شیشه به ساغر ریز
بساز مطرب مجلس نوای شورانگیزکه تا بری زرهم زآن اصول رنگ آمیز
آن را که با تو نیست مجال کنار و بوسبر عمر رفته شب همه شب میخورد فسوس
درد چون دادی طبیب از ناتوان خود بپرسگر نمیپرسی ز درد از امتحان خود بپرس
دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکسمرغ عاشق را نه بیم از بند باشد نه قفس
رتبه عشق برونست زادراک قیاسعقل مستأصل چونست قرین افلاس
نبرد ره به کوی لیلی کسگر نگردد دلیل راه جرس
رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفسورنه کی نالم که او داده مرا جا در قفس
در آبحلقه مستان زننگ و نام مترسحریص دانه خالی زبند دام مترس