دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
کی در بهاران دیده ای بلبل فرو بندد نفسیا در میان کاروان بی غلغله ماند جرس
حذر از تیر آن ترک قزلباشکه چشم مست دارد غمزه جماش
شهد آن بوسه که خوردم زلب شیرینشزهر در کام شد از مهر رقیب و کینش
آنکه سلامت جهان آمده در سلامتشخون دو عالم ار خورد من نکنم ملامتش
چمن امروز شده از اثر باران خوشمژده ساقی که بود وقت بمیخواران خوش
هر کرا خواندی از نکویانشلاجرم نیست عهد و پیمانش
این چه بلبل که چو گوش کند آوازشغنچه طوطی صفت آید زپی پروازش
هر کرا بار میدهد یارشدامن وصل گونگه دارش
ساقیا مستند چشمانت دمی هشیار باشخواب میآرد فسون غمزهات بیدار باش
تا که در میخانه وحدت علی شد میفروشبا بقای میفروش این خم نمی افتد زجوش
حدیثی دیگری کرده مگر گوشکه بلبل عهد گل کرده فراموش
هر که سری بسر نهد یارشگو بجان سر او نگهدارش
چه اختر بود طالع در شب دوشکه با آن ماه رو بودم در آغوش
بر عشق صبر میکنم و بر جراحتشوز عقل میگریزم و داروی راحتش
گرم چو جامه بگیری شبی تو در بر خویشچو شمع صبح بپایت فدا کنم سر خویش
چشم مهجور کی بود خوابشکه بر آبست صبر و پایابش
زلفین تو تا مروحه دارند بر آتشاز آتش سودای تو دل گشته مشوش
عام است پیر میکده ما کرامتشمطرب بخوان تو فاتحه بهر سلامتش
دل نمک سود لعل خندانشجان بر آتش زآب دندانش
نقد روان مرا به کف تا به تو برفشانمشدل بگمان که از جفا من زتو واستانمش
شبی کان کودکم آید در آغوشکنم صبح جوانی را فراموش
روزگاریست که کاری عجبم آمده پیشمن دوان از پی دل زپی دلبر خویش
ایدل نگفتمت بنشین خوش بجای خویشرفتی برزم عشق و کشیدی سزای خویش
شد اتفاق شبِ دوش گفتوگو به منشحدیثِ نقطهٔ موهوم حل شد از دهنش