دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
در خرابات مغان تا که پناهی داریمبسموات و به اهلش همه راهی داریم
خواهی که بخاک ره بمیرمتا روی زپات برنگیرم
با تو عمریست که تا نرد نظرم میبازماز تو حاشا که نظر بر دگری پردازم
منکه در میکده منزل بود از آغازمشاید ار شیخ بمسجد نکند در بازم
عکس جمال این و آن هر چه فتاد در دلممیرود و نمیرود روی تو از مقابلم
شبی که بی تو بود شمع برنیفروزمکه خود چو شمع بسوزم که تا رسد روزم
ایکه شد ما در فکرت پی وصف تو عقیمعقل در معرفت ذات تو چون رای سقیم
شکایت از خم زلفین یار چون گویمکه من ملازم چوگان موی چو گویم
ما ز ازل رند و مست و بادهپرستیمبر در میخانه الست بنشستیم
تا که در حلقه زلف تو پناهی داریمبا همه سلسلهٔ ربطی و راهی داریم
چون خال هندوی تو بر آتش نشستهایمسوزان ولیک تازه و تر خوش نشستهایم
وقتی زفراق رنجه بودمصبر دل خسته آزمودم
بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردمکه همچو ذره زمهر تو بر هوا شده گردم
رفت به خشم دلبر و رحم نکرد بر دلموای به بخت واژگون، آه ز کار مشکلم
تا چه شکوه بود از اختر نامسعودمکه به تعداد سگان در شه معدودم
باگه در ملک فقر سلطانیمجان نثاران کوی جانانیم
گمان مدار که من از گزند مار بنالممگر زعقرب جرار زلف یار بنالم
در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزمتا شور دل شیدا زآن سلسله انگیزم
همای عشق تو افکند سایه ی بسرمفتاد سلطنت روزگار از نظرم
زلف تو تا گرفتهام با همه در کشاکشمخال تو تا گزیدهام هندوی دل در آتشم
چه زنم لاف که اوصاف تو را میدانممنکه اندر صفت هستی خود حیرانم
زاهد شهر نیم تا به تو تزویر کنمعاشقم عاشق با عشق چه تدبیر کنم
مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفتکه مرغ زیرک از این دانه اوفتد در دام
بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرماگر تو زهر دهی نوشم و شکر نخورم