دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
تا بسرشوری از آن خسرو شیرین دارمکی بشکر دهنان من سر تمکین دارم
نشایدم چو دل از مهر یار برگیرمضرورتست کز اینجا ره سفر گیرم
لاابالیوار تا رند و قلندر گشتهایمبا همه بیکسوتی دارای افسر گشتهایم
رحمی ای عشق که من مانده بچنگ هوسمرحمت ای شحنه و برهان تو زقید عسسم
عشق عقلسوز ببخشا به حالتمکز پند عاقلان به جهان در ملالتم
وحشیصفت از خلق رمیدیم رمیدیمدر حلقهٔ دام تو تپیدیم تپیدیم
مدتی بود که دور از در جانان بودمدور از آن روح ران صورت بیجان بودم
آخر ای پیر خرابات نه من مخمورمگر زنم حلقه بدر می طلبم معذورم
چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریمبگذار آینه که به عکس تو بنگریم
سیل اشکم به شب هجر چو پیوست به همکشتی و نوح به یک موجش بشکست به هم
گردر میکده شهر به بستند چه غمسایه تاک مباد از سر میخواران کم
یاد باد آنکه گلستان پر از گل بودمزیب دامان و کنار از گل و سنبل بودم
عهد کردم که بجز حرف غم عشق نگویمیا رهی جز طلبت با قدم صدق نپویم
جام جم راح آتشین دارم می گلگون بساتکین دارم
تا خماری به سر از نشئهٔ دوشین دارممیل یک بوسهای از آن لب نوشین دارم
تا که بر طور دل این آتش سودا زدهایمآتش غیرت بر سینه سینا زدهایم
تا در آیینه رویت صنما مینگرمکافرم گر به جز از نور خدا مینگرم
تا خم زلف بتان آمده زنار دلمبت پرستی ز میان ، گشته پرستارِ دلم
بر بهشت رخت آن خال که دیدم گفتممن چو آدم زپی گندم جنت افتم
از دیدنت همی نه ز خود بیخبر شدمکز برق جلوه تو سراپا شرر شدم
نپندارم که دیگر در جهان اغیار میبینمکه در آیینهٔ دل طلعت دلدار میبینم
برخیز تا بکوی مغان التجا کنیمداغ درون خسته بجامی دوا کنیم
در چه نخشب ماهی دیدمیوسفی در تک چاهی دیدم
سروشی دوش در مستی ز جانان کرد پیغاممکه گر مشتاق مایی عکسی افتاده است در جامم