دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
زشکنجه گر بمیرم نظر از تو برنگیرمچون زتست درد درمان زکسی نمی پذیرم
دست گفتیم بران زلف چلیپا نزنیمبر سر عقل دگر رشته سودا نزنیم
ایکه دل برده ای از دست زچشم سیهمبنده ام کرده ای از چیست نداری نگهم
عشق خضر است و من گمشده اندر ظلماتمنیست گر آب حیاتی بده ای خضر نجاتم
مقبول میفروش گر افتاد خدمتمشاید ملک زند بفلک کوس دولتم
ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمیبینمبه جز حرمان ثمر از کشتهٔ عالم نمیبینم
آتش کیست که من دیگ صفت در جوشمبا همه جوش چرا غنچه صفت خاموشم
به کفر زلف آن ترسابچه تا دین و دل دادمصلیب رشته تسبیح زاهد رفته از یادم
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانمبمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم
گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینمبر آتش دیگدان دارم کجا از جوش بنشینم
نوبتی نو میزنی ای نوبتی امشب بناماین چه شادی بود و این نوبت چه وین عشرت کدام
قومی زنند لاف که اهل شریعتیمجمعی دیگر بیاوه که پیر طریقتیم
زخمها از شیخ و زاهد بیحد و مر خوردهامتا شکایت بر در پیر مغان آوردهام
زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارمبجانم زآشنائیها سر بیگانگی دارم
چو کوفت نوبتی پادشاه نوبت بامچو آفتاب بر آمد مهی بگوشه بام
ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهیتو باغ خوبی را بهی ما نیز هم بد نیستیم
تا که عکس تو به بتخانه آذر افتاداز حرم شوق تو کرده است عنان معطوفم
چنان بطره لیلای خویش مفتونمکه در فنون جنون اوستاد مجنونم
ای زده بر خط مشکین بر گل سوری رقمکوفته از عنبر سارا بفرق مه علم
بوستان باغ بهشت است و عیان میبینمنیستم آدم اگر بیتو در او بنشینم
شدم آشفته همسایه به عشق خانهسوز امشبمنم آن خس که با شعله سر همخانگی دارم
ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدمسوخت نشاط خاطر و ریخت بجامم آب غم
من به بیداری شبهای غمت معروفمبه صِفات سگ کویت صنما موصوفم
ما دین و دل چو جم به کف جام دادهایمآغاز این بود که در انجام دادهایم