دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
ما ز سودای گل و از بوستان آسودهایمنوبهاری جستهایم و از خزان آسودهایم
زآن دهانم داد دشنامی که من میخواستمبعد عمری دید دل کامی که من میخواستم
بگذر از سرخی رنگم که چو لاله در باغداغ دار است دل و چهره زخون رنگینم
زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارمبکه بنگرم که جز تو بکسی نظر ندارم
بغیر دست دل خود که بود بر دستمنبود کس که زکوی تو رخت بربستم
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانمبمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم
گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینمبر آتش دیگدان دارم کجا از جوش بنشینم
مقبول میفروش گر افتاد خدمتمشاید ملک زند بفلک کوس دولتم
ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمیبینمبه جز حرمان ثمر از کشتهٔ عالم نمیبینم
آتش کیست که من دیگ صفت در جوشمبا همه جوش چرا غنچه صفت خاموشم
بکفر زلف آن ترسا بچه تا دین و دل دادمصلیب رشته تسبیح زاهد رفته از یادم
ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهیتو باغ خوبی را بهی ما نیز هم بد نیستیم
زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارمبجانم زآشنائیها سر بیگانگی دارم
تا کرد ادیب عشق یک نکته مرا تعلیمدر راه وفا کردم جان و سرو دل تسلیم
ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدمسوخت نشاط خاطر و ریخت بجامم آب غم
من به بیداری شبهای غمت معروفمبه صِفات سگ کویت صنما موصوفم
چنان بطره لیلای خویش مفتونمکه در فنون جنون اوستاد مجنونم
منکه در دشت جنون پیشرو مجنونمشاید ار لیلی ایام شود مفتونم
ای زده بر خط مشگین بر گل سوری رقمکوفته از عنبر سارا بفرق مه علم
بوستان باغ بهشتست و عیان می بینمنیستم آدم اگر بیتو در او بنشینم
ما دین و دل چو جم به کف جام دادهایمآغاز این بود که در انجام دادهایم