دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
زآن دهانم داد دشنامی که من میخواستمبعد عمری دید دل کامی که من میخواستم
در گلستان محبت گل داغی دارمکز گل یاسمن باغ فراغی دارم
بیا تا آفتاب می به ماه ساغر اندازیمز اخترهای رخشان طرح چرخ دیگر اندازیم
روزگاریست بمیخانه گذاری دارمبا سگان در آن خانه قراری دارم
عشق چوپان بُوَد و ما همه عالَم گَلهایمحُسن قصاب و به کشتن همگی یکدلهایم
همتی ای میفروشان تشنهکامم تشنهکامرحمتی بر خستهای چون فیضتان عام است عام
به گلزار غم عشق تو من آن مرغ خاموشمکه شد از بیم گلچین نغمهپردازی فراموشم
ما گدایان درِ میخانهایمدر گدایی شُهره و افسانهایم
چندان بکویت ما پا فشردیمتا سر باخلاص آنجا سپردیم
شب وصل است بیا باده به ساغر فکنیمخانه خلد است به ساغر می کوثر فکنیم
بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینمبساط زهد و تقوی را همان بهتر که برچینم
همرهان همتی که نوسفرمرهروان مژده ای که بیخبرم
نیست راهی به حرم تا که مناجات بریمرخت ناچار سوی دیر خرابات بریم
چندیست که از زمزمه عشق خموشممطرب بزن آن پرده که چون نی بخروشم
من زفعل زشت خود ای همدمان مستوحشمخرقه آلوده دارم مستحق آتشم
مگو که شرح فراق تو را شماره نکردمشبی نشد که کناری پر از ستاره نکردم
به جانت ای جوان کز جان خویشت دوستتر دارمنپنداری که سر با تیغ از پای تو بردارم
آنروز که از خواب عدم دیده گشودیمجز دوست ندیدیم و دگر باره غنودیم
برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندامکه شد مهی که در او بود جشن و عیش حرام
مطرب چه پرده زد که زپرده برآمدیمچون شمع بهر دادن جان باسر آمدیم
مطرب تو راه میزنی از ساز دلکشمساقی صفا دهد زمی صاف بیغشم
خبرت هست که چون با تو درآمیختهامبا تو پیوسته ز عالم همه بگسیختهام
منم آن نهال بی بر که زعشق برگرفتمچه غم ار چه نخل سینا همه بر شرر گرفتم
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا میکشمدر رهت ای کعبه کی منت ز اینها میکشم