دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
مبند الفت دلا با ماه رویانکه بی قیدند این زنجیر مویان
چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسو ختنجادوی خون خواره چون آئینه ذات الفتن
زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن رو ببینچشمهٔ تسنیم و کوثر در دهان او ببین
با کثرت رقیب کنم خلوت انجمنتا با زبان دل بتو گویم دمی سخن
صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال منکرد کمال من فلک از چه سبب وبال من
دعوی عشق میکنم کذب شده دعای منرفتی و مانده ام بجا وای من و وفای من
من بهوای نوگلی نغمه سرا و بلبلاناز گل بوستان خود جمله شدند بدگمان
بدرد خوی گرفته دل از پی درمانببوی عید توان صبر کرد بر رمضان
مرا سودای آن گیسوی پرچینفراغت میدهد از نافه چین
وه که به ناف خون شود نافه آهوان چینتا که به باد دادهای طره و زلف عنبرین
ایکه زباده ی ازل هست بلعل تو نشانآب بیار و آتشم از می و لعل وانشان
تا به کی ای چشم مست فتنه برانگیختندست نگارین بس است از پی خون ریختن
نسزد به باد دادن خم زلف عنبرافشانبه خطا چه میپسندی که عبیر گردد ارزان
حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبانکه از فولاد میآرد گذر این آهنینپیکان
رقیب کرده به باغ تو عزم گردیدنبود نظاره گلچین برای گلچیدن
ابریست کاو ندارد آثار فیض بارانچشمی که گریه اش نیست روز وداع یاران
من نتوانم ز دوست دیده فرو دوختنعشق ز حربا مرا بایدم آموختن
بخرند ناز معشوق به جان نیازمندانبه مژه چو شمع گریان و به لب چو صبح خندان
زین بادیه چون رفت مه نوسفر منکاین دشت همه دجله شد از چشم تر من
مرا ز عشق بسی منت است بر گردنکه بازداشته شوقم زخواب وز خوردن
ای سراپا فتنه وی فتنه بر روی تو منآفت پیر و جوانستی بلای مرد و زن
گر بظاهر برکنی تو کسوت فقرم زتنچون کنی کز مهر حیدر بافت تار و پود من
دلا مسافرت از این دیار ویران کنبه کوی دوست چو مجنون سری به سامان کن
ای حرف سر زلف تو سودای حریفاناین طرفه که دل میبری از دست ظریفان