دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
حدیث عشق از مستان شنو ای دل نه هوشیارانکه هرگز خفته را نبود خبر از کار بیداران
خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزانکه جان بکف بسر ره ستاده پیر بکنعان
تا چند چو گوئی تو بچوگان نکویانبگریز از این سلسله و سلسله مویان
دور از او چشم بد بزم وصالست اینبخت برآمد زخواب یا که خیالست این
گشوده اند در خانه باز خمارانکه تا تدارک روزه کنند میخواران
دلا به راه سحرگاه شمع روشن کندرآ بخانه تار و بخویش شیون کن
همایون است امشب بخت و دولت شد قرین منکه در صحن ارم شد حور جنت همنشین من
پا بر سر خم نهاده مستانبنگر بغرور می پرستان
نیش غم تو نوش جان حنظل عشق قند منمیل خوشی نمیکند خاطر دردمند من
ساقیا من که خرابم ز نو آبادم کنتشنهام خضری و از جرعهٔ امدادم کن
رفته بباغ و و بوستان دسته بدسته دوستانتا زجمال دوستان ساخته باغ و بوستان
پیران ز چاره عاجز در کار این جوانانکاینان به سحر و اعجاز گشتند درس خوانان
فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودنور ندانی که سرانجام چه خواهد بودن
خیز یک ساغر شراب بزنوز شط می بر آتش آب بزن
شبها ببزم غیر توئی شمع انجمنچون شام کور میگذرد هر شبی بمن
گوش بر افسانه اغیار سنگیندل مکنکار را بر خویش و بر ما ای صنم مشکل مکن
دری بود نصیحت جانا به گوش کنبشنو نوای نای و می ناب نوش کن
ای خسروانِ صورت رحمی به این گدایانتا جامه خانه دارید رحمی به بیقبایان
به آن امید که مطلب بر او شود روشنشبان طور رود سوی وادی ایمن
ساقی شراب مجلسیان در پیاله کنما را به لعل باده فروشت حواله کن
شاهی طلبی خود بدر عشق گدا کنچون شمع در این مرحله ترک سر و پا کن
برق زند به باغ ما ابر به کشت دیگراننیک بود به فال ما طالع زشت دیگران
نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل منکه مخمر شده ز آغاز ز مهرت دل من
شبی زشمع رخت بزم ما منور کنمشام جان زسر زلف خود معطر کن