دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
گرنه زشکر و نمک آمیخت کام تواین چاشنی که ریخته اندر کلام تو
کمانی سخت تر نبود زابرومگرد ای دل پی پیکان زهر مو
ای یار سفر کرده نیاید خبر از تویوسف نرسد نامه به سوی پدر از تو
حذر کن ای دل از آن چشم و ابروکه ترکست و کمانکش هست و جادو
ملک دل و جان گرفت عشق جهانگیر اوعقل هزیمت نمود از دم شمشیر او
آنچه به بغداد کرد تیغ هلاکوکرد به ملک دل آن بلارک ابرو
با مه و آفتاب شد طلعت تو چو روبهروعیب عیان چو آینه گفت ز هردو مو به مو
عاشق گریختن نتواند ز بند اوگر شش جهت اسیر بود در کمند او
شور جنونم میکشد زنجیر کو زنجیر کوبیچاره ام ای دوستان تدبیر کو تدبیر کو
بنده پیر خراباتم و پیمانه اوکه پناه فلک آمد در میخانه او
بیا که چون خم زلفت مشوشم بی توتو خوش به بزم رقیبان و ناخوشم بی تو
این دل غمزده یکی وان لب لعل فام دوهوش کی آیدش بسر مست یکی و جام دو
باز بهم برآمده طره مشکبوی توتا بخطا چه میکند نافه تو بتوی تو
خیز ای صوفی سالوس وز میخانه برودامنت تا نشد آلوده از این خانه برو
دارد قرابتی دل من با دهان تودارد شباهتی تن من با میان تو
ای صید نگاه تو در چین و ختن آهووای غالیه بو مویت چون نافهٔ تو بر تو
دلا بگریزم از زاهد و یا خمار یا هر دوببرم رشته تسبیح یا زنار یا هر دو
گر بختا و چین برد باد شمیم موی تونافه بناف آهوان خون کند آرزوی تو
کشته دهقان درود در نگر این شیوه نوخرمن حسن تو را سبزه خط کرده درو
گرم رقیب براند بتا زمنزل توبرنگ شمع برآیم شبی بمحفل تو
جان کیست تا که سر بکشد از کمند تودل چیست تا بجان نشود پای بند تو
سنبل باغ شانه زد گیسودی برون برد رخت و شد یکسو
ظاهرا پنهان گذشت از کوی توکاز نسیم صبح آمد بوی تو
ماه دوهفته هفتهای از رخ نهفتهایدر دل تو حاضری اگر از دیده رفتهای