دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
به سومنات اگر ساختند بتکدهایبه غمزه بشکندش آن صنم به عربدهای
ابرویت چیست مد بسم اللهصورتت سوره کتاب الله
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشتهایداشت به خون مرد و زن سبز خطش نوشتهای
دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانهایآشنا دیدم به خود زآن نشئهٔ هر بیگانهای
چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهستهدلم خون دیدهام خونبار شد آهسته آهسته
گفتم از سلسله زلف تو دارم گلهایزیر لب خندهزنان گفت چه بیحوصلهای
حسنت نهاده دانه دامی عجب به راهکاندر کمند زلف کشد آهوی نگاه
عاشقان را جز لب تو باده مستانه نهمیکشان را غیر چشمت ساغر و پیمانه نه
به زنجیر جفایی گر نشد بخت دژم بستهسگ لیلی به مجنون از چه رو راه حشم بسته
دانست و هست و بود تو را مظهر آینهروزی که کرد تعبیه اسکندر آینه
در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشستهایچهره به دل گشادهای پرده به چشم بستهای
آن می که از شعاعش آتش زند زبانهدرده سحر که دارم درد سر شبانه
اصل ناپیدا و عکسی در میان افکندهایکیمیا پنهان و غوغا در جهان افکندهای
ای که جان داری فدا کن در ره جانانهایسوختن تن را بنه گر شمع را پروانهای
ما را عبث نبود که از بزم رانده ایگویا رقیب را ببر خویش خوانده ای
گر نه ای چشم سیه بهر شکار آمدهایتیر مژگان به کف از بهر چه کار آمدهای
ای نسیم از چیست زلفش را پریشان کردهایصد دل شیدا به هم دست و گریبان کردهای
شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاهما تو تابنده ماه من همان در خوابگاه
ای زلف پرشکن تو سراپا شکستهایگویا ز بار خاطر عشاق خستهای
عید است و ساقی با قدح سرمست و خمار آمدهمی خورده و سرخوش شده در شهر و بازار آمده
مطرب مجلس کجاست چنگ و چغانهراست کن از پرده حجاز ترانه
شبِ گذشته چو مه زد علم بر این خرگاهدرآمد از درم آن ماه خرگهی ناگاه
شبها که شمع من توئی هم خود شبان داج بهگر ترک یغمائی توئی سرمایه بر تاراج به
بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانهکه از نورش کنی چون طور روشن صحن کاشانه