دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
عرش بر آستان او پست بود زکوتهیآنکه گدای کوی او دست فشاند بر شهی
چرا بدست نگارین تو چهره میپوشیباحتجاب مه و مهر از چه میکوشی
وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنیشادی آری و غم رفته فراموش کنی
سوختم کس نه دود دید و نه بویپیش خامان حدیث پخته مگوی
مخمور سروریم کجائی می غم هایمردیم بامید وفا جور و ستم های
بر دم تیغ کجت سر بنهم از خوشیتا مگر از مکرمت دست بخونم کشی
به شهر مصر از خجلت ببندد دکه حلواییاگر آن پستهٔ شیرین به شکرخنده بگشایی
صبا از بلبل دور از دیار زار گمنامیسوی آن گلبن نوخیز بر از لطف پیغامی
اگر زروی نگارین تو پرده برداریدر این دیار دل و دین بجای نگذاری
جز حسن دیده دیده در روی تو کمالیور نه هر آن که بینی او راست زلف و خالی
آفت عرصه خاکی و مه افلاکیبا چنین لطف که گوید که ز آب و خاکی
گو چه کم آیدت زسلطانیگر عنان سوی ما بگردانی
چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردیگرفتی خو بآن بیداد خو و ترک من کردی
به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالیقدمی بساز از سر نو گرت مجالی
در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون میشدیعقلم ز سر کردی برون ای کاش مجنون میشدی
الا ای که داری طمع پادشایینیائی چرا بر در دل گدائی
تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمیدانیگرفتی مُلکِ دل را مملکتداری نمیدانی
غم حورت از چه باشد که تو این غلام داریز بهشت خاص برخورده هوای عام داری
ای نوش لب که داری خود آب زندگانیبازآ که سوخت ما را سوز عطش نهانی
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستیبرون شدی زسر عهد و برخلاف نشستی
سودای تو آتش زده در رخت صبوریاز آب کجا تشنه کند صبر به دوری
محتسب چند ز کین شیشه ما میشکنیشرم کن از می اگر رحم به ما مینکنی
نافه بنافه دارد اگر آهوی تتاریتو صد هزار نافه از چین مو بباری
معجزه ببین که سروی و رفتار میکنیسحر مبین که ماهی و گفتار میکنی