دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
از غمره تو ترک کند کسب رهزنیزلفت به بت فکنده لباس برهمنی
هله ساقیا بیارید شراب ارغوانیکه زتوبه توبه کردیم بعهد جاودانی
دوشم اسباب طرب جمله مهیا بودیشاهد و نقل و می و عیش مهنا بودی
به خویشتن ز چه بستی دلا تو تهمت هستی؟که تو حبابی و از بحر بود این همه مستی
ساقی بده شراب که دارم بشارتیزآن چشم شد بخوردن خونم اشارتی
ای سرو نورسیده زگلزار کیستیدل میبری زخلق و دل آزار کیستی
دام به راه مینهی طره کمند میکنیصید بود چو خانگی از چه به بند میکنی
طبیبا مرا کشت درد نهانیبهل نبض و بنگر دل ار میتوانی
سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانیاز این حیرت مرا ای خضر رحمت کن که برهانی
بکن آن باده رنگین به ایاغم ساقیکه بود نشئه او تا به قیامت باقی
ای که از وهم مبرایی و بیرون ز صفاتیهمه فرعند و تو اصلی همه وصفند و تو ذاتی
نمیگویم گلی کز لطف عارض گلستانستیزمین را اخترستی آفتاب آسمانستی
از چه ای عشق تو در سینه ما جا کردیدل تاریک مرا سینه سینا کردی
اول ای عشق گمانم که تو سودا بودیعاقبت آفت دل دشمن جانها بودی
ای ترک ندانم زچه خیل و چه سپاهیدانم که تو بر خیل نکویان همه شاهی
سلطانم ار بسازم زآن خاک در کلاهیخورشیدم ار بسایم روئی بخاک راهی
این چه روی است که تو ای بت ترسا داری؟بت و آتشکده محراب و کلیسا داری
اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعیکنند اهل تصوف زوجد و حال وداعی
ببینمت که در پی آزردن منیتیغت بدست و بر سر عاشق نمیزنی
صبح عید است شبی کز در من بازآئیزآنکه شب را نبود صبح به این زیبائی
حاجتی هست مرا با تو اگر عذر نیاریای صبا خاک در یار بیاری تو ز یاری
ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیریبه باشد از امیری در خیل تو اسیری
ای که سر تا قدم آمیخته از مهر وفائیبا همه مهر و وفا عهد بتا از چه نپائی
سرو چو نخل قامتت سر نزد چنین سهینیست چو سیب غبغبت میوه خلد در بهی