دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
تو را که گفت کز احباب روی برتابیبعمد بی گناهانرا بقتل بشتابی
چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدیبقید الفت بیگانگان اسیر شدی
تا چند در آزاری ای دل زهوسناکیحیف است غبار آلود آئینه باین پاکی
اوقات خوش کدام است ایام عشقبازیمشغول دوست بودن وز غیر بینیازی
فریب صید آن نخجیر خوردیکه از صیاد دیگر تیر خوردی
زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنیپرده بگیر تا که خون در دل مهر و مه کنی
تو این نمک که به لعل شکرفشان داریبه خنده چاشنی خوان یک جهان داری
ای کون و مکانت بسرپنجه اسیریای کاتب دیوان قضا از تو دبیری
به بانگ بربط و چنگ و چغانه و دف و نیاگر شراب ننوشی کجا خوری می و کی
تو که از جهان و اهلش همه احتراز داریبکف آر زاد راهی که ره دراز داری
تو را که گفت مرا از نظر بیندازیروی بشهر غریبان وغیر بنوازی
عنکبوتا بر مگس تا چند رشته میتنیشاهبازی شو که در صحرا غزالی افکنی
آن دل که در او باشد از عشق تو آزاریحاشا که کشد آزار هرگز زدل آزاری
فصل بهار و مستی و غوغای چنگ و نیمجنون بگو که لیلی بیرون کشد زحی
کیست که آرد آگهی باز ز ماه خرگهیتا که مشام جان به تو تازه کنیم گه گهی
برق سانم زدیده میگذریتا کجا خرمنی زجا ببری
شب وصل است ای عاشق بپای دوست کن جانیبروز عید اندر کیش ما رسم است قربانی
شبی به خواب بدیدم که رو به من داریچه خوش بود که مجسم شود به بیداری
بچم ای نهال نورس که زحسن بارداریهمه انجمن چمن کن که زرخ بهار داری
بجلوه های نهان شاهدان روحانیکجا نهند بجا چار طبع انسانی
چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانیبمتاع دین و دنیا دل و دست برفشانی
دوست میدارم که گیرم دلبریپاکدامن شاهدی جنگ آوری
سودای تو هر شب کشدم بر سر کوئیچون آینه هر لحظه کنم روی بروئی
شبی چه شب بصفا بامداد نوروزیدرآمد از درم آنه بفر و فیروزی