دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
زاهد خام به هرزه چو برآرد نفسیهست معذور که در وی نگرفته قبسی
تا که به مصر نیکویی سکه زدی به دلبرییوسف مصریات ز جان بسته میان به چاکری
یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبیزیرا که دیده را نیست بی دیدنش شکیبی
تو را که از همه خوبان شهر ممتازیروا بود که مرا از نظر نیندازی
ای هشت باب خلد ز روی تو آیتیوز قامت تو شور قیامت کنایتی
روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنیبیهده نوبتی چرا نوبت صبح میزنی
یاد داری دوش کاندر سر خماری داشتیبا حریفان بود جنگ و با پیاله آشتی
رشته ها بر گردنم ای زلف یار آویختیفتنه کردی ای نگاه مست خونم ریختی
دلا ز عشق مجاز از چه مهر برکندی؟حقیقتی به کف آور که باز پیوندی
ای برق چون به خرمن احباب بگذریزین خس خدای را به تغافل تو نگذری
گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابیبنمای در دل شب بخلایق آفتابی
داشت خمارم سر دیوانگیساقیم آورد می خانگی
ساقی به کجائی بده آن مایه مستیتا بر سر مستی بنهم کسوت هستی
ایکه از چهره شمع انجمنیبقد ازنار سرو در چمنی
تو نه ای زآب و خاک از نوریبچه ناز پرور حوری
هرگز فنا نگردی تا هست عشق باقیتا مستیت به سر هست منت مبر ز ساقی
ای نَفس ، اگر از درِ معنی به در آیی،از صحبت ظاهر به حقیقت بگرایی
خلیلی صرمت حبال العهودیو احرقت قلبی به نار کعودی
پیش از این بوده بچین صورتگرینقش او میرفته در هر کشوری
خوشا وقتی که بر آتش بَرِ منظور بنشینیبسوزی پرده چون پروانه و مستور بنشینی
بدنامی است و رندی در عشق نیکنامیگفتار خاص اینست بگذار قول عامی
در کمندم فکنده صف شکنینقدم از کف ربوده سیمتنی
تو ای دو دیده بگو کز جگر چه میخواهیتمام خون شد و آمد دگر چه میخواهی
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردیناز بسیطی و زنی لاف زنور سرمدی