دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
جسمم چو شمع در غم جانان گداختهتنها نه تن که در بدنم جان گداخته
یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بستهدر چین هر شکنجش چین و ختن شکسته
بجز زلف تو کفر و غیر چشمان تو ساحر نهبجز رویت بهشت و جز لب لعل تو کوثر نه
مرا کز عشق تو در هر سخن صد داستان بستهغمت مرغ شکر گفتار نطقم را زبان بسته
بر این جا آن بلا بالا گرفتهبلا اندر زمین بالا گرفته
دوش بیما صنما ساغر صهبا زدهاینوش بادت می دوشینه که بیما زدهای
چه اعتبار به سرو است چون تو در چمنیچه احتیاج به شمع است چون در انجمنی
نیست یعقوب را چو تو پسریورنه با یوسفش نبود سری
تو که در چشم چنین غمزه کافر داریدین اسلام توانی زمیان برداری
بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردیآیت حسن و صباحت همه تفسیر نکردی
ایکه بر عارض افروخته بر دل ناریاز چه رحمت بدل سوختگانت ناری
تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانیکه دستان ساز شد هر بلبلی بر طرف بستانی
چند مسافرت دلا سوی حجاز میکنیکعبه دل طواف کن گر تو نماز میکنی
آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنیآوخ ای غمزه جادو که چه پرمکر و فنی
صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندریدید چو می بجام جم خورد برود سکندری
زآن آب که چون آتش از مرد برد خامیساقی بروان جسم برخیز بده جامی
که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردیگذاری نیکنامی و به قلاشی سمر گردی
ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواریسخت تاز و شخ کمانی تیر افکن جان شکاری
بچین زلف تو پیوسته با چشم تو ابروئیکمانی و کمندی را بهم پیوسته جادوئی
فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشیوقت آنست که سجاده بمی بفروشی
به تو میسزد سراپا همه ناز و کبریاییکه مسلّمی به خوبی و تو راست پارسایی
تو که پرچمی ز عنبر به فر از ماه داریچه غمی ز دود آه دل دادخواه داری
مرغ هوهو زد به گلشن خیز دهیاز سبو می در قدح کن یا صبی
دین و دل ای سیمتن تنها نه از من میبریبا چنین رو دل ز سنگ و روی آهن میبری