دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
ای شمع چه داری بجهان سوز و گدازیاز چیست که با حالت پروانه نسازی
متحیریم یا رب بکجاست خضر راهیکه چو کور در شب تار فتاده ایم بچاهی
عاشق ز وصل عیش مهنا کند همیما را فراق رنج مهیا کند همی
ترک من از می اغیار مگر سرمستیکه مرا توبه و پیمانه و دل بشکستی
ای جان به چه ارزی تو که جانانه نداریای شمع بمیری تو که پروانه نداری
هر کجا انجمن برافروزیهمچو پروانه یک جهان سوزی
دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتیپی رضای بتان ترک خویشتن گفتی
چه پیمان است و بدعهدی که ای پیمان شکن داریکه در هر خانه جا یکشب چو شمع انجمن داری
چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهیکه تو سایبان خورشیدی و ماه را پناهی
وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششیکه بزنجیر جنون سلسله ای را بکشی
به وصل تو نرسد کس به هیچ تقریبیبه وهم نیز نگنجیدهای به ترکیبی
ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسیمگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی
توئی آن گل که معروفی بهر گلشن به بیرنگیاگر چه از تو دارد رنگ نقش کلک ارژنگی
ای پری باز چه رفتت که به شکل بشریدر بشر دین و دلی هست مگر تا ببری
ز رعنایی چه نازد سروبُن یا گل ز زیباییکه با سرو گلاندامی سری داریم و سودایی
تو را سزاست ببالا لباس دارائیبکوب نوبت وحدت بکاخ یکتائی
حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتیخطا کردی که این درد نهان با جان من گفتی
زاهد ز آب میکده پرهیز میکنیتیغ ریا به سنگ فسون تیز میکنی
از هیچ کسی ساخته غیر از تو دهانیجز تو بخیالی که کند تنک میانی
چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنیچو دوست عیش پسندد چرا طرب نکنی
در پرده قانون چند بی فایده آویزیمطرب ره عشقی زن تا شور برانگیزی
ایکه مطبوع و شوخ و دلبندیاز چه با مات نیست پیوندی
بازآی به میخانه ظلمات چه میجوییاین گفت مرا هاتف ای خضر چه میگویی
بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانیبه کام تشنه ما ریز آنچنانکه تو دانی