دفتر شعر
۱۲۵۶ شعر در این دفتر
حور و فرشته خواندمت الحق که قابلینبود روا که گویمت از آب یا گلی
آفرینش چیست بحر و پیش او گردون حبابیما همه لبتشنگان و مانده بر نقش سرابی
مدتی شد که زیاران سر دوری داریما نداریم شکیب از تو صبوری داری
ای زمزمه عشق تو در هر سر و کوییوز یاد تو در هر گذری هایی و هویی
دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستیمصاحبیت نه کاز کین به ماتمش ننشستی
با داورت سخن چه بود روز داورییا خود بخون خلق بهانه چه آوری
من به تو مشتاق و تو پیوسته از من در نفوریبس عجب نبود که من ظلمت تو سرتا پای نوری
مشتاق بود گوش به رودی و سرودیمطرب به نوا ساز بکن چنگی و رودی
باغی و فراغی و حریفی و کتابیچنگی و ربابی و شرابی و کبابی
بمن گر آن مه بی مهر مهربان بودیچه غم بکین اگرم دور آسمان بودی
پارسی چامه بخوانید غزلهای دریکه برید آمد و آورد ز ری فتح هری
توئی که به زگل و مشگ رنگ و بو داریتمام در تو بود جمع گر نکو داری
آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنیآوخ ای غمزه جادو که چه پرمکر و فنی
چو خم از خون دل در میکشم میبه خون دل به این می بردهام پی
کو بشیری که بگوید ز سفر میآییخرم آن روز که بینم تو ز در میآیی
ای شه کون و مکان ای علی عمرانیکه گدایان تو را عار بود سلطانی
زدستم برنمی آید که از پا برکشم خاریندارم پا که بگذارم قدم بر طرف گلزاری
طالع سعدی و کوکب کندم مسعودیاز ایازم برسد عاقبت محمودی
بمینا ساقیا صهبا نداریو یا فکر خمار ما نداری
صبح عید است بده باده مکرر ساقیتا بری زنگ از این قلب مکدر ساقی
اگرچه ماه عبادت تو ای مه رجبیبیا بیا که مرا اصل مایهٔ طربی
ای دل به هرزه چند در این و آن زنیخود را به بوی دانه بهر دام افکنی
رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنیتا که صد سلسله را بی سر و سامان نکنی
سبزه ای جوی و تماشاگاهیبا رفیقی دو زراز آگاهی