دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
عشق کو تا مژه در خون جگر غوطه دهمدل خود را کشم از خون و دگر غوطه دهم
ز سنگ رهگذر اندیشه ای کجا دارمبه دست خویش چو از راستی عصا دارم
دمید صبح و به باغ از پی هوا رفتمنسیم آمد و چون بوی گل ز جا رفتم
چون تنکظرفان کجا من می ز ساغر میکشمهمچو غواص گهرجو، شیشه بر سر میکشم
ای خوش آن ساعت که روی خنجری رنگین کنمدر میان خود خود، بال و پری رنگین کنم
چو عندلیب نه از باده ی کهن مستمفریب نکهت گل کرده در چمن مستم
به دل شکست تمنای یاری چمنمنمانده در قفس امیدواری چمنم
در چمن چون گفتگویی از لب او واکنممی شود می آب اگر چون غنچه در مینا کنم
تکلیف شراب است نمک ریزی داغمبرگردن پیمانه ی می، خون ایاغم
ز لاله و گل این باغ، کی خبر داریمگل همیشه بهار جنون به سر داریم
بیا که چتر سعادت ز برگ تاک کنیمچو صبح، جیب فلک را ز غصه چاک کنیم
صوفیان را شده ز آهنگمتار تسبیح، رشته ی چنگم
داغ نتواند گرفتن در دل ما جای زخموقت خندیدن نمک میریزد از لبهای زخم
ما در چمن بساط تمنا فکنده ایمبر برگ لاله طرح تماشا فکنده ایم
اثر در عالم از دارا و اسکندر نمیبینمسری همچون کلاه لاله در افسر نمیبینم
نیم بلبل که فصل گل به گلشن آشیان گیرمدهم صدگل که همچون شمع یک برگ خزان گیرم
قطرهٔ خونابهای تا سوی مژگان میکشماز دل مجروح، پنداری که پیکان میکشم
خوش آن که بینم روی او، وز اضطراب از خود رومبر پای آن سرو روان افتم چو آب از خود روم
آنم که می به نغمه ی زنجیر می خورمساغر به طاق ابروی شمشیر می خورم!
نقش ابروش به دل، روز فراقی بستیمبر سر خانه ی ویران شده طاقی بستیم
به کوی عشق خوبان تا گذشتمز رفتن همچو نقش پا گذشتم
مگذار ز دستم که گل باغ وفایمبر دست تو شایسته تر از رنگ حنایم
خوش آن روزی که می در هر چمن بیباک میخوردمبه دستم بود اگر جامی، به پای تاک میخوردم
کی بود در چمن که سرودی نداشتیمبا عندلیب گفت و شنودی نداشتیم