دفتر شعر
۹۴ شعر در این دفتر
یخ بسته جهان ز بس ز تأثیر هواشد موجه ی آب همچو موج خارا
در دل همه در گره گشایی ست خدابا ما به سر لطف خدایی ست خدا
ای ابر، به گلزار تمنا بازآجای تو چمن بود، ز صحرا بازآ
خواجه نکند نظر به سوی حلواگویی هرگز ندیده روی حلوا
می آیی و مطلب دل این بود، بیانزدیک شدی و شوق افزود، بیا
تا چند به هر بزم که می خوانندتاز صدرنشینی چو مگس رانندت
ای کرده جفای آسمان دلگیرتمگریز که سودی ندهد تدبیرت
دل از غم عشق گلرخان بی تاب استآغشته به خون چو لاله ی سیراب است
میخانه طرب خیز چو طبع مست استدیوار غم از بلندی خم پست است
ای بلبل خوش نغمه، مکان تو کجاستآتشکده ی آه و فغان تو کجاست
حاسد که همه دعوی لافش پوچ استاز مغز حیا، چو نافش پوچ است
تشویش سفر با دل ناشاد بد استبا دست تهی چو کار افتاد بد است
حال دلم از طرز نوایم پیداستسودا زده ام، ز هر ادایم پیداست
ماییم که داغ دل ما ناسور استاز پای فتاده ایم و منزل دور است
این عشق که برق عافیت پرداز استجان پرور ما چو شعله ی آواز است
بر هرچه نگاه کردم اسباب غم استچیزی که ازو دلم شود شاد، کم است
دیگر ز بهار، شورش مرغان استوز نغمه چمن چومجلس مستان است
مال دنیا که منعمان را جان استفرداست که صرف کار محتاجان است
رخشت که دمش علامت چوگان استدر دعوی خود چو گوی در میدان است
ماییم و دلی که دایم از غم خون استاز دایره ی ساختگی بیرون است
ابروی تو از غمزه دگر پر گره استتیری انداز چون کمان به زه است
دیگر ز چمن خرمی اخراج شده ستسامان گل از خزان به تاراج شده ست
با من بخت سیاه در بدمهری ستزهری ست، اگرچه رنگ او پازهری ست
امشب که فلک در پی عشرت سازی ستاز رقص بتان به بزم آتشبازی ست