دفتر شعر
۹۴ شعر در این دفتر
ای دل چه نشسته ای که فرصت نفسی ستبشتاب به راه تا صدای جرسی ست
از گریه ی ماست هرکجا طوفانی ستوز ناله ی ماست هرکجا افغانی ست
ای خواجه ترا ضعیفی از پیری نیستاز گرسنگی ست سستی، از سیری نیست
عارف که به سعی خویش از دنیا رفتمرغی به قفس بال همی زد تا رفت
دردا که ز دست، یار بگزیده برفتآرام و قرار دل غمدیده برفت
بی جذبه ی دوستان ز جا نتوان رفتهر راه که نیست رهنما، نتوان رفت
در بحر نیابد اگر از فیض تو قوتاورنگ صدف شود گهر را تابوت
نوروز شد و زد به گلستان ز فرحطاووس بهار، چتر از قوس قزح
جمعند در انجمن چو ارباب عنادخیزد ز نفس درازی خامه فساد
ای غمزه ی تو نهاده رسم بیدادمژگان تو خونریز چو تیغ جلاد
عید تو همیشه در طرب سازی بادکار تو چو خورشید سرافرازی باد
نوروز تو از گل به قدح سازی بادبا لاله رخان کار تو گلبازی باد
عید تو به سامان ز طرب سازی بادانجام نشاط تو در آغازی باد
ایزد ما را ز لطف چون جان می دادای کاش دلی امین ایمان می داد
چون حرف تب تو در میان می افتدپیمانه ز دست می کشان می افتد
کو ساقی، تا ره مروت سپردیک جام می آرد، غم ما را ببرد
ای آن که مسیح آنچه مجمل دارداز علم آن را دلت مفصل دارد
در صبر اگرچه دل رسایی داردبا جور فلک چه آشنایی دارد
بی تاب و تبم چو شمع تن می میردمی میرم اگر آتش من می میرد
دیگر به چمن نغمه ی مرغان سرشداز خنده ی گل، ابر بهاری تر شد
درهم دلم از بودن شهر و ده شددلگیر ز وضع جمعه و شنبه شد
از شوق تو خون در دل گل می جوشدشمع از هوست به سوختن می کوشد
آن بلبل مستم که خروشم بردندذوق سخن از لب خموشم بردند
الماس به زخم دل فگاران ریزندسیماب به جام بی قراران ریزند