دفتر شعر
۹۴ شعر در این دفتر
جمعی که به هند رانده از ایرانندچلمرد در سرای سنبل خانند
در خانه مرا نه بیم ماند و نه امیدنه قفل کنون به کار دارم، نه کلید
ماییم درین گلشن پر بیم و امیدآشفته و تیره روز چون سایه ی بید
ای خواجه ترا چه پیرهن می باید؟آن جسم کثیف را کفن می باید
در باغ، رخت چو سوی گل می آیدرنگی تازه به روی گل می آید
صبح است و نوای بلبلی می آیدزان طره نسیم سنبلی می آید
هرکس درِ کینه زد، دلآزاری دیداز کردهی خویشتن بسی خواری دید
عید است، دکان زهد را تخته کنیدچون آینه دلها همه یکلخته کنید
ای اهل سخن از کرمت شکرگزارمثقال هنر پیش تمیزت خروار
چون چشم حسود است جهان برمن شورآواره ی عالمم چو بیت مشهور
افسوس که از شورش این بحر خطیرعاجز گردید ناخدای تدبیر
غیر از تو، حریفان همه ای حضرت میریک جا شده ایم جمع چون شکر و شیر
ای بزم ترا ساغر می مجمره سوزهر روز ز ایام تو روز نوروز
تا شد مه من سرو گلستان طبشاز لاله و گل پر است دامان طبش
بر خواجه ببین و قامت و رفتارشوان صعوه که شد بینی او منقارش
ای از کرم تو بخل دایم در تنگکجواج رود به راه، عذر تو چو لنگ
تا بلبل طبع دارد آهنگ غزلتا دل خواند قصیده ی طول امل
باغی دارم همچو بهشت ای بلبلباغی که بود غبار خاکش سنبل
دارم ز غم تو صد فغان اندر دلباری چو زمین و آسمان اندر دل
تا افتادی ز صدر زین، ناشادماز نسبت مرکب تو خصم بادم
در عشق کجا دمی به عشرت بودم؟دایم هدف تیر ملامت بودم
ای شاخ گل این حسن قبولت نازمطرز نگه چشم فضولت نازم
از صحبت آن رشک ملک می ترسمزخمم، ز ملاقات نمک می ترسم
ای حاصل دور سال و ماه عالموی سایه ی لطف تو پناه عالم