دفتر شعر
۹۴ شعر در این دفتر
خود را چه اسیر غم ایام کنم؟رفتم که شراب عیش در جام کنم
دستی به چمن دراز بر گل نکنمتکلیف نوا به هیچ بلبل نکنم
نه دل که چو گل به پیش یاری داریمنه جان که ازو امید کاری داریم
ما حاصل شاخسار خشکی داریمگل نیست به دست، خار خشکی داریم
ای آنکه ترا مدح و ثنا می گویمنامت چوبرم، نام خدا می گویم
آسوده نه ایم یک زمان از رفتناما نکنیم آه و فغان از رفتن
در وادی عشق، شعله خس پوش مکناز زمزمه ی شوق فراموش مکن
زان طرف کله چو کاکل آید بیروندود از دل شاخ سنبل آید بیرون
تا آمدن تو شوق را گشت یقینبندد ز طرب، خانه ی دل را آیین
با هم دو برادر سیه فام ببینگویی که دوپاره کرده ای یک سرگین
ای آن که معانی ز تو محتاج شدهناموس سخن از تو به تاراج شده
مهری به دلم چو نور در باصره ایشوری به سرم چو دود در مجمره ای
از تندی مرکب نه ز زین افتادیگویم ز چه ای قبله ی دین افتادی
هرگز نرسانیده سعادتمندیاز پهلوی خود فیض به حاجتمندی
ای ساغر می اگر گهر می بودیمقبول جهان کی این قدر می بودی
ای غیر که همچون مژه از گریه تریوز ذوق نوای عاشقی بی خبری
از یک طرف آشنا و غیری داریوز سوی دگر، کعبه و دیری داری
این پیکر زرین که جهان گشته بسیآرام چو سیماب ندارد نفسی
گه منع کنندم ز غم مشتاقیگه طعنه زنندم ز شراب و ساقی
از شورش دریاست دلم غمخورکیخوش نیست صدای آب جز شرشرکی
ای دشمن اهل سخن از بی سخنیدر عیب هنر، کار تو گوهرشکنی
چون شعله ز خویش باش افروختنیذاتی بود این هنر، نه آموختنی