دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
همتم کم نتواند برداشتدولت جم نتواند برداشت
گلشن در این بهار نه تنها شکفته استکهسار و شهر و بیشه و صحرا شکفته است
گرنه اشک از دیده در هجران یار افتاده استگوهر است اما زچشم اعتبار افتاده است
قبای پاره نصیبش زچرخ مینایی استهمیشه هرکه چو گل در پی خودآرایی است
شد شباب و جسم غم فرسوده با ما مانده استشاه رفت و گردی از دنبال برجا مانده است
سرتاسر آفاق به فرمان خط اوستدور فلک از حلقه بگوشان خط اوست
دور از تو هر لبی که می ناب خورده استلب نیست لختی از دل خوناب خورده است
دل به غیر از باده زار و ناتوان افتاده استچارهٔ کارش همین آتش به جان افتاده است
چشمت که ز خون ما شرابی استدایم پی خان و مان خرابی است
همین نه لاله به داغ تو ای سمنبر سوختبه باغ غنچهٔ گل چون فتیله عنبر سوخت
همین نه لعل ترا معجز دم عیساستز رویت آینه را جلوهٔ ید بیضاست
در تماشای رخت تاب و توان از ما نیستدر ره شوق به جان تو که جان از نیست
هر غنچه به گلشن دل مأیوس بهار استهر برگ که بینی کف افسوس بهار است
باز در جیب و کنارم همه خون ریخته استاشک، دل را مگر از دیده برون ریخته است
تا تو رفتی صحن گلشن کشت آفت دیده استنکهت گل در هوا ابری زهم پاشیده است
کوکب به فلک زآتش پنهان که جسته است؟این مشت شرر از دل سوزان که جسته است؟
چسبیده به هم گرچه لب از شهد نکاتتدل خون شده بی گفت و شنود از حرکاتت
چه دور گر به زبان تو دل موافق نیستکه صبح نیز در این روزگار صادق نیست
سوختن شمع شبستان زمن آموخته استگل ز رخسار تو افروختن آموخته است
به چشم اهل دل آن اشک اعتبار نداشتکه لخت لخت جگر را به روی کار نداشت
زان لب که نوشداروی جانهای خسته استیک بوسه مومیایی این دلشکسته است
اشک حسرت روشنی افزای چشم تر بس استآبداری شمع خلوتخانهٔ گوهر بس است
از روی نو خط تو دل زار من شکفتچون نشکفد که سبزه دمید و چمن شکفت
تنها نه قلب دل نگه او شکسته استبازار خوش نگاهی آهو شکسته است