دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
زبان که منصب او پادشاهی سخن استمدام بر در دل در گدایی سخن است
خون دل تا شراب احمر ماستگردش رنگ دور ساغر ماست
مهربانی با خلایق پاسبان دولت استدر حقیقت دل شکستن کسرشان دولت است
قسمت هرکس ز نعمت خانهاش پیمانهای استآنکه ز ابر رحمتش هر قطره رزق دانهای است
سرگرانی زلف جانان با خط شبرنگ داشتاز پریشانی همی با سایهٔ خود جنگ داشت
دست در کار زن آخر نه ترا کاری هستنقد فرصت مده از دست که بازاری هست
در حریمش دل و جان باخته می باید رفتشمع سان پای ز سر ساخته می باید رفت
در غمت بی طاقتی سیماب آسا جان ماسترفتن از رنگی به رنگی نعمت الوان ماست
هر کجا می نیست گر گلشن بود غمخانه استسرو و گل کی جانشین شیشه و پیمانه است
آن را که غباری به رخ از تربت طوس استدر دیده اش اکلیل شهان، تاج خروس است
تنها نه در ره تو مرا شمع آه سوختتا پیه چشم بود چراغ نگاه سوخت
لقمهٔ بی تلخی و زرد و بالم آرزوستهمچو گندم یک دهن نان حلالم آرزوست
وقت خود را هر که بهر این و آن گم کرده استدلبر بسیار شرین تر ز جان گم کرده است
از بتان مثل تو کافر ماجرایی برنخاستخان و مان بر هم زنی شوخ بلایی برنخاست
در غم شاه شهیدان زار می باید گریستروز و شب با دیدهٔ خونبار می باید گریست
آه کامشب محتسب آب رخ میخانه ریختخون عشرت بر زمین بسیار بیرحمانه ریخت
چشم دل بگشا که جوش حسن اوستبرگ برگ انجمن آیینه دار حسن اوست
حاجت هر که گذشت است ز حاجات رواستدست برداری اگر از سر خود دست دعاست
کجا روم که به دردم رسید و هیچ نگفتفغان که نالهٔ زارم شنید و هیچ نگفت
مه است روی تو یا آفتاب ازین دو کدام استمزه است لعل لبت یا شراب ازین دو کدام است
عالم از جوش بهاران چه بسامان شده استشش جهت نام خدا یک گل خندان شده است
بهر روزی دلم غمین نیستگو کمتر باش بیش ازین نیست
به عاشقان نه از امروز بر سر جنگ استکه کین ما به دلش چون شراره در سنگ است
رقص او تنها نه گرم پیچ و تابم کرده استشعلهٔ آواز پرسوزش کبابم کرده است