دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
از بصیرت جوش اشکش بسکه فارغبال کردآفتاب از پردهٔ چشمم توان غربال کرد
سرشکم بسکه پردرد از دل مهجور برخیزدبه دریا چون رسد سیلاب اشکم شور برخیزد
چون بهار جلوهٔ شوخش چمن پرور شودغنچه آسا در قفس بلبل زبال و پر شود
گرفتم همچو افلاطون شوی عاقل چه خواهی شدنگردیدی چو مجنون گر ز خود غافل چه خواهی شد
دل صاف من از وضع جهان کلفت نمیگیردبلی آیینه زنگ از زشتی صورت نمیگیرد
چنان فکر میان نازک او لاغرم داردکه چشم آینه مو از مثال پیکرم دارد
نقشبندان زآب و رنگ و گل چو تصویرش کنندپیچ و تاب جوهر جان صرف تحریرش کنند
گریهٔ مستی شگون دارد حریفان سر کنیدباده گر یک قطره هم باشد که چشمی تر کنید
در هر شکنی آهم لختی زجگر داردزین نخل عجب دارم تا ریشه ثمر دارد
دل از عشق مجازی کی مرا مسرور میگرددکه این پروانه دایم گرد شمع طور میگردد
هر کس ز تو چشم کام داردبیچاره خیال خام دارد
چشم خودبینی که مست جام زیبایی بودهمچو نرگس بی نصیب از فیض بینایی بود
در شب هجران که یادت طاقت از من می برداشک پیغ ام گریبان را بدامن می برد
به گردون آفتاب چون گرد دامن افشاندعبیر نور این فانوس بر پیراهن افشاند
دلم در رقص مانند شرر از ساز می آیدبه بال شعلهٔ آواز در پرواز می آید
رفتی و دل در طپش چون طایر بی بال ماندچشم شوقم باز چون نقش پی از دنبال ماند
شب که عریان به بر آن شوخ قدح نوشم بودیک بغل نور چو فانوس در آغوشم بود
آنانکه جام مهر تو بر سر کشیده اندچون ماه چارده سر از افسر کشیده اند
از باغ رفت و گل خون دایم به جام داردهر غنچهٔ پارهٔ دل بی او به کام دارد
اگر در گریه خودداری کنم چشمم خطر داردزضبط اشک ترسم این جراحت آب بردارد
طول زلفت کم ز قامت نیست گر سنجی بگوروز و شب میزان چو میآید برابر میشود
بی تو اخگر در درونم از جگر پرکاله بوددل مرا در تشت آتش همچو داغ لاله بود
تو آفت دل و جان نزار خواهی شدتو برق خرمن صبر و قرار خواهی شد
در این صحرا به گوشم شور محزونی نمیآیدصدای شیون زنجیر مجنونی نمیآید