دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
کس به سعی از پای دل زنجیر نتواند گشوداین گره را ناخن تقدیر نتواند گشود
بی تو دل در خوردن غم مرغ آتشخوار بوددر گلو ما را نفس چون ناله در منقار بود
سرخی از لعل تو زایل به مکیدن نشودهیچ کم لاله ازین باغ به چیدن نشود
زهجرت همچو خارا در تنم آتش نهان باشدبه رنگ شمع محفل شعله مغز استخوان باشد
دلا ببال که روزی غبار خواهی شدغبار توسن آن شهسوار خواهی شد
غنچه تا بگشود لب، خونیندلم آمد به یادلاله را دیدم چراغ محفلم آمد به یاد
گل داغ سر پرشور سودا عالمی داردتکلف بر طرف دیوانگیها عالمی دارد
شور خندیدن گل چون به سر جوش آیدیادم از قهقههٔ آن بت می نوش آید
رنگ حسن گل رخان هند را چون ریختندپرتو مهتاب در پرویزن گل بیختند
یاد رخسار تو تا در جیب دل گلها فشاندچشم خونین تخم حسرت در کنار ما فشاند
اشکم چون خون زدیده چکان بی تو می رودآهم به رنگ شعله طپان بی تو می رود
دلم را گریه بر مژگان آتش بار می آردسرشکم راز پنهان را بروی کار می آرد
در سینه آنچه این دل مایوس می کندکی در فرنگ نالهٔ ناقوس می کند
رفتی و نقش فنایت زیب آن کاشانه ماندصورت حال تو بر دیوار این دیوانه ماند
بسکه از آهم هوا امشب کدورتناک بودشاخ و برگ نخل همچون ریشه ای در خاک بود
زجوش ناز دندانت در نایاب را ماندتبسم بر لبت صبح شب مهتاب را ماند
تا غنچهٔ دل بلبل گل پیرهنی شدهر قطرهٔ خون در تن زارم چمنی شد
شوخی ات چون شیوهٔ عاشقکشی بنیاد کردفتنه را چشم تو سرخیل صف بیداد کرد
باز دل زآتش سودای تو درمی گیردسوختن شمع صفت باز ز سر می گیرد
شور در زیر فلک زان لعل میگون شد بلنددر جهان غوغا از آن بالای موزون شد بلند
هر که از چشم تو کیفیت والا دارداز تماشای لبت نشئه دو بالا دارد
اسم باید که موافق بمسمی باشدزشت رو کی سزد ار نام جمالا باشد
ز آهم حسن روی یار بیاندازه میگرددصبا رخسارهٔ میگون گل را غازه میگردد
خوی آن جور آشنا بیگانه از هوشم کندمی کند دانسته یادم تا فراموشم کند