دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
نوروز من از طلعت چون ماه تو عید استنوروز بدین طلعت فیروز که دیدست؟
ز گریه دل پر و لب همچو غنچه خندان استچو گل شکفته ام از گریه خنده ام زان است
گر کوه تحمل کسی از بار ستم نیستدر عشق تو ثابت قدم آن سست قدم نیست
سکون خاطر من بی تو سرو قامت نیستچو باد یک نفسم بی تو استقامت نیست
گر تیغ تو خواهد سر و جان هم چه نزاع استجان پیش تو چون خاک بود سر چه متاع است
اسیر عشق ترا میل گشت باغ کجاستوگر به باغ رود هم، دمی فراغ کجاست
تاخار عشق در جگر من شکسته استهر گل که هست در نظر من شکسته است
بمردمی چو سگ یار کس بعالم نیستکسی که نیست سگ کوی یار آدم نیست
گریهام دید و چو گل از خنده آن مهوش شکفتدر خزان پیریم آخر بهاری خوش شکفت
خوش درآ در خانه دل زانکه جان از خانه رفتکم کن این نا آشنایی کز میان بیگانه رفت
دل ز غم تا کی کند فریاد، خاموشی خوش استساقیا جامی بده کز غم فراموشی خوش است
دیوانه یارم من و با کس نظرم نیستمشغول خودم وز همه عالم خبرم نیست
سرومن، صد خارم از دست تو در پا رفته استدست من گیر از کرم چون پایم از جا رفته است
هرکه عاشق شد چو شمع آزاده از دلمردگی استزندگی دلگرمی عشق است و مرگ افسردگی است
گیرم که دل از یاد تو خرسند توان داشتبی جان تن فرسوده نگه چند توان داشت
بازم از چشم آنسوار سرکش خونخوار رفتشد عنان از دست و دست از کار و کار از چاره رفت
جانم در آتش از ستم ماهپاره ایستدل غرق خون و دیده خراب نظاره ایست
چشم مست گر کشد هر گوشه خلقی در غم استگوشهگیر آن را چه غم گر کار عالم در هم است
گذشت در هوست عمر و یک نفس باقی استهنوز تا نفسی هست این هوس باقی است
رقیب مانع دیدار یار من شده استعجب ستاره نحسی دچار من شده است
حسن تو گرچه با همه کس در تجلی استبا دیگران به صورت و باما بمعنی است
با خوش نفسی می خور اگر ماهوشی نیستآواز خوشی باری اگر حسن خوشی نیست
نرگس رعنا اگر چشم و چراغ گلشن استلاله یی کز خون دل دارد نشان چشم من است
جهان جوان ز بهار و خزان پیری ماستکنون بساغر می وقت دستگیری ماست