دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
بکوی عشق که طوفان نوح از آن وادی استهزار ساله غم از بهر یک نفس شادی است
از لطف اگرچه با سگ خویشت عجب خوش استمن کیستم که با تو نشینم ادب خوش است
شمع رخسار بتان خانه ز بنیاد بسوختهرکه را چشم برین طایفه افتاد بسوخت
وادی مجنون و شان، عالم آزادی استاز همه غم رسته است هر که درین وادی است
بسکه هرجا صفت خون دل آشامی ماستدر همه معرکهای قصه بد نامی ماست
تا گوشه چشمی بمن آن سیم تن انداختخوبان جهان را همه از چشم من انداخت
قد طوبی و لب کوثر و خود حور بهشت استیارب ملک است آدمی این چه بهشت است
چنین که تشنه بخون لعل یاربی سبب استهلاک ما عجبی نیست زندگی عجب است
خونم به جور تیغ تو در گردن خودستهر کس با تو دوست بود دشمن خودست
آن بت که قبله دل عشاق روی اوستهرجا که هست روی دل ما بسوی اوست
نه از طرب هوس گشت با غم افتادستهوای نو گل خود در دماغم افتادست
کی آب خضر همدم طبع سلیم ماستما و شراب کهنه که یار قدیم ماست
گر چو گل در کف ما جام می صبحگهی استآنهم از سایه اقبال تو ای سرو سهی است
ذره چون خورشید گردد طالع و لامع خوش استآفتاب بخت من لامع نشد طالع خوش است
آن شمع که پروانه صفت بال و پرم سوختهرگاه که در خاطرم آید جگرم سوخت
هرچند غمی همچو غم بی درمی نیستآنرا که بود گنج غمت هیچ غمی نیست
درخت وادی ایمن بنور عشق کسی استاگرنه عشق بود هرچه هست خار و خسی است
جان دادن از وفا هنر کوهکن بس استحاجت بقصه نیست همین یکسخن بس است
چشم تو دگر در پی صید دل و جان استصیادیت از دیدن دزدیده عیان است
پیری خزان تازه بهار جوانی استوقت شباب خوش که گل زندگانی است
حیاتی با رخ خوی کرده اوستکه صد خضر و مسیحا مرده اوست
تشریف کرامت اگر از لطف الهی استپشمینه مارا چه کم از اطلس شاهی است
مستی که ذوق رندی و بیچارگی نیافتمستی نکرد و لذت میخوارگی نیافت
ناخورده می ز نرگس او دل خمار یافتتا چیده یک گل از مژه صد زخم خار یافت