دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
تا بر گل تو سنبل پر خم دمیده استبوی بهشت در همه عالم دمیده است
امید خلق باقبال و دولت خویش استامید ما بغم و درد و حسرت خویش است
شیشه دل بهر خوبانم ز دست افتاده استکار دل از دست خوبان در شکست افتاده است
تو پیش چشم منی چشم من پر آب از چیستچو دل بوصل تو آسود اضطراب از چیست
چو منع غیر مجالم در آشنایی نیستز آشنایی او چاره جز جدایی نیست
رفتی و نقش روی تو از چشم تر نرفتخال توام چو مردم چشم از نظر نرفت
چنین حسن و ملاحت با ملک نیستملک را حسن اگر هست این نمک نیست
شبی که بی تو برین پیر خسته حال گذشتشبی گذشت که گویی هزار سال گذشت
روی تو مصحفی است که در آن خوبی استخال تو آیتی است که در شان خوبی است
بس شکل خوب چرخ کشید و خراب ساختتا صورتی بشکل تو ای آفتاب ساخت
بود از ازلم درد تو وین درد همان استعشقت ز ازل هرکه رقم کرد همان است
عید قربان شد و سر در ره جولان تو رفتمن سری داشتم آن نیز بقربان تو رفت
سینه ایصوفی اگر صاف است چو آیینه اتهر چه خواهی رو نماید از صفای سینه ات
خوش آنکه دور فلک بر مراد من میگشتکه خار گلشن بختم گل و سمن می گشت
تو آفتابی و تا ذره یی ز من باقی استمرا هوای تو ایشمع انجمن باقی است
این چه سروست که از گلشن جان خاسته استوین چه قدست که چون نخل گل آراسته است
گه نظاره دلم ایمن از رقیبان استکه هرکه هست چو من در رخ تو حیران است
بهلاک خود نپوشم نظر از رخ چو ماهتکه هزار جان شیرین بفدای یک نگاهت
همچو چنگ افغان من بیزخم بیدادی نخاستتا رگ جان از تو نخراشید فریادی نخاست
بکوی میکده آخر سبوی ما بشکستمیان مغبچگان آبروی ما بشکست
امروز غیر غم زتو هیچم نصیب نیستفردا اگر همین بود آنهم غریب نیست
در بهار نوجوانی باغ ما از گل تهی استدر خزان پیری امید گل ازوی ابلهی است
عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوستعاشق آنست که محروم بود از در دوست
دلا، خار ستم از پا برون خواهد شدن وقت استغمی کز دل نشد هرگز کنون خواهد شدن وقت است