دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
دل مرده از آنم که مسیحا نفسی نیستفریادم از آنست که فریاد رسی نیست
با من از مشکین غزالان گرنه بوی آشناستآهویان را با من مجنون صفت انس از کجاست
تا نشد چون نافه خون، دل بوی دلجویی نیافتجز جگر خونی ازین وادی کسی بویی نیافت
چشم همه را بر گل روی تو نگاه استانصاف بده دیده مارا چه گناه است
گل نو آمد و ما را غم دیرینه گرفتمرغ جان را نفس اندر قفس سینه گرفت
صبر تلخ است و دوای من خونین جگر استداروی درد من از درد جگر سوزتر است
کار از دهان او همه دم بر مراد نیستبر هیچ اعتبار و بهیچ اعتماد نیست
گاه گاهم خانه از برق وصالش روشن استلیک تابروی نظر میافکنم در رفتن است
ای سبز تلخ این نگه جان گداز چیستمردم ز زهر چشم تو این خشم و ناز چیست
سراپا شمع از آن نورست کز آلودگی دور استاگر سوزد چنین پروانه هم نور علی نور است
خوش نیست بی تو ساقی گر بزم خلد باقی استاز صحبت دو عالم مقصود روی ساقی است
نقد گنج کعبه جایش جز دل ویرانه نیستحلقه بر در گو مزن زاهد که کس در خانه نیست
هزار شکر که مارا سر شکایت نیستوگرنه قصه جور تو را نهایت نیست
هرکه برخاست ز سودای تو بر جا ننشستتا نیفکند بپای تو سر از پا ننشست
غیر سوز و گریه کار عاشق درمانده چیستای گل رعنا ترا بر گریه ما خنده چیست
صدهزاران چشم اگر بر روی یوسف ناظر استاز خریداران به یک دیدن محبت ظاهر است
پیش سرمستان عشقت گلشن و گلخن یکیستدار منصور و درخت وادی ایمن یکیست
جان من مسکین که گرفتار غم اوستموقوف بیک گوشه چشم کرم اوست
گر صد هزار سال وصالت میسر استیالله اگر به یک شب هجران برابرست
لعل او کز برگ گل رنگین تر و نازکترستجان شیرین است و از جان هم بسی شیرین ترست
سر رشته غم دل چون شمع جانگدازستکوته کنم حکایت کاین قصه بس درازست
دل جگر سوخته از جان سیه بخت من استجان هم آغشته بخون از دل جان سخت من است
سرمه ره دردیده زان دارد که خاک پای اوستهرکه را باشد ادب درچشم مردم جای اوست
بی داغ عشق یکرگ من چون چراغ نیستداغی نهاده ام که دگر جای داغ نیست