دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
ای لعبتی که مثل تو کس در زمانه نیستخوشتر ز صورت تو درین کارخانه نیست
در زیر زلف روی تو چون گل شکفته استگل بین که زیر سایه سنبل شکفته است
زاهد بره کعبه رود کاین ره دین استخوش میرود اما ره مقصود نه این است
ای که میپرسی که با دل همسخن در خانه کیستطوطی حیران چه میداند که در آیینه کیست
عندلیب از حسن گل افروختن داند که چیستهرکه با شمعی در افتد سوختن داند که چیست
خوشا کسی که به کوی تو بخت همدم اوستسفال درد سگان تو ساغر جم اوست
با یکدم وصلت غم عالم نتوان گفتصد ساله سخن باتو بیکدم نتوان گفت
عتاب و ناز تو با من ز غایت خوبی استکه قهر و خشم بتان شیوه های محبوبیست
کسی که حق حریفان مهربان نشناختسزاست گر جگرش جور ناکسان خون ساخت
گر به کوثر نظر ز نیکو عملی استچشم ما بر کرم ساقی و بخش ازلی است
هرگز بوفا چشم خوشت جانب من نیستمیلت بمن سوخته یک چشم زدن نیست
هوا خوش است و مرا بی رخ تو دل خوش نیستهوای خوش چکند هرکه خاطرش خوش نیست
لعل جانبخشش که آرام دل شیدا ازوستراحت جان است ما را بلکه جان ما ازوست
سرو بر خاک ره از رشک قد یار نشستجلوه قامت او دید ز رفتار نشست
گر تن شکسته دوا جز هلاک نیستدل با تو گر درست بود هیچ باک نیست
ساقیا بی لب لعلت می ناب اینهمه نیستگرنه ذوق تو بود شوق شراب اینهمه نیست
نه که در کوی تو جز من دگری گمره نیستهیچکس ز آمدن و رفتن خود آگه نیست
گردون که کین اهل نظر در نهاد اوستاسباب نامرادی ما بر مراد اوست
گر کشد خصم بزور از کف من دامن دوستچکند با کشش دل که میانمن و اوست
یافت از یوسف پدر بویی اگر رویش نیافتیوسف من آنچنان گمشد که کس بویش نیافت
هر صورتی که هست ز حسنت نشانه ایستاین حسن صورت تو عجب کارخانه ایست
بازم ز هر طرف مه رخساره کسی استدل با کسی و دیده بنظاره کسی است
از بسکه جان به تشنه لبی درد کرده استآب حیات بر دل من سرد کرده است
جمال شمع چو خورشید عالم افروزستستاره سوخت پروانه سیه روزست