دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
مگو که ماه رخ او ز گلرخان بگذشتکه این ستاره ز خورشید آسمان بگذشت
آن شمع گلرخان که رخش لاله زار ماستطوفان آتشی است که در روزگار ماست
بی شمع رخت هیچ صفا در دل ما نیستبالله که بی روی تو در کعبه صفا نیست
کشتهٔ تیرت که ازوی استخوانها مانده استگرچه خود رفت از میان اما نشانها مانده است
هیچت ز خون ما غم روز جواب نیستگویا که خون اهل نظر در حساب نیست
دل که خونم خورد ای حور نه پنداری ازوستاو که جا در دل من ساخته خونخواریی ازوست
همه راست میل خالی که بر آن رخ جمیلستچه رسد بما ازین خوان عدسی و صد خلیل است
در سوختنم آنکه بر افروختن آموختشمعی است که پروانه ازو سوختن آموخت
گفتی چمن بوقت گل ای همنفس خوش استوقت تو خوش که مرغ مرا با قفس خوش است
مریز بی گنهم خون که جست و جوییقیامتی و سیوالی و گفت و گویی هست
کدام زخم که بر من ز دلستانی نیستکدام خاک کش از خون ما نشانی نیست
عیسی دم ما همدم اگر نیست غمی نیستما را غم آن کشت که با ماش دمی نیست
آتشی دردل من شمع رخت درزده استکه بهر مو زتنم درد دلی سر زده است
هزار سال سفر از وجود تا عدم استولی چو بر سر جان پا نهیم یک قدم است
ساقی، جهان سرشک حریفان گرفته استکو کشتی شراب که طوفان گرفته است
در ره عشق از خضر هم زندگی واماندگی استپیش صاحب مشربان مردن حیات و زندگی است
تن عاشق همای لامکان استتو پنداری ک مشتی استخوان است
بحق شام وصال و بعهد روز نخستکه روز و شب دل من در هوای صحبت تست
نوبهار آمد چو گل رخها ز می خواهد شکفتمن که امروزم گلی نشکفت کی خواهد شکفت
مرا ز عشق نه عقل و نه دین دنیایی استچه زندگی است که من دارم این چه رسوایی است
جان من در دوستی نامهربان میبینمتآنچه بودی پیش ازین اکنون نه آن میبینمت
آن سرو ناز کز چمن جان دمیده استشاخ گلی بصورت او کس ندیده است
آن سرو هرگه از نظر من گذشته استگویی که تیری از جگر من گذشته است
برقی که ز نعل فرس سیم تنی خاستآهی است که از سینه خونین کفنی خاست