دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
تو را صد خوبی و بر هر یکی صد دیده حیرانتمرا یک جان و میخواهم شوم صد بار قربانت
رشکم از کس نبود گرد و جهان حاصل اوستمیرم از غیرت آنکس که غمت در دل اوست
عیش ما یک عشوه از چشم سیاه او بس استعاشقان را از دو عالم یک نگاه او بس است
سجده بت گر کنم در نظرم روی تستقبله جانم تویی روی دلم سوی تست
مجاورم چو سگان بهر پارس در کویتفرشته را نگذارم که بگذرد سویت
چو خط به کشتنم آورد لعل خندانتبکش وگرنه کند بخت من پشیمانت
تو باغ حسنی و صد عندلیب زار تراستمنم که جز تو ندارم چومن هزار تراست
در خیال وصل جفا پیشه من استفکر محال بین که در اندیشه من است
گر نمیخواهی مرا، صید دل غمدیده چیستور نمیدزدی دلم این دیده دزدیده چیست؟
کس به خود دلبسته آن زلف چون زنجیر نیستپایبند کس به جز سر رشته تقدیر نیست
درد می مرهم ریش دل بیمار غم استورنه از دولت ساقی می صافی چه کم است
چشم دلم چو دیده از آن شمع روشن استآنشوخ نور چشم و چراغ دل من است
شمع روی تو نه افروخته چشم من ازوستاین چراغیست که چشم همه کس روشن ازوست
دینم ببرد آن بت و گوید که جان کجاستناصح که کرد منع دلم، این زمان کجاست
سرو من برق صفت آمد و چون باد برفتسوخت صد خرمن جان و ز همه آزاد برفت
رقیب از کوی آن دهقان پسر رفتبیا ساقی، که مرک از ده بدر رفت
شادم اگرچه خاطرم اندوهگین ازوستکم شادی ییست این که دل من حزین ازوست
یار اگر زان رقیبان و گرزان من استگنج مهر او که مقصودست در جان من است
پری رخان که سرم خاک راه ایشانستمرا دم از دو جهان یک نگاه ایشانست
آنکه فرشته را ازو دست امید کوته استبا دل ما بود ولی از دل خود کی آگه است
آنکس طلبد کعبه که بیگانه عشق استگر عاشق و مستی همه جا خانه عشق است
می خور که فکر عالم پر غم نباشدتعالم خوش است اگر غم عالم نباشدت
از جلوه محبت خورشید حسن دوستهر ذره را تصور آن کافتاب اوست
باورم ناید که شد در پوست مجنون سوی دوستعاشق اندر پوست کی گنجد که بیند روی دوست