دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
خرم دلی که ره بسر کار خویش بردگوی مراد تا بتوانست پیش برد
چشم ز گریه خانه مردم پر آب کردطوفان اشک من همه عالم خراب کرد
چو خستگان ز درد دل گشاد مییابندز نامرادی از این در مراد مییابند
سوز حدیث شمع زبان را خبر نکردحرف سر زبان بدل کی اثر نکرد
لعلت بخنده هرچه دلم از تو خواست کردصد وعده دروغ بیک خنده راست کرد
شاهان اگر بصحبت رندان نظر کنندشاید که نازو سروری از سر بدر کنند
گاهم دو آهوی تو سگ خویش خواندهاندگاهم به سنگ تفرقه از پیش راندهاند
نامهٔ شوق ترا تا به کبوتر ندهندمرغ را ره به سر کوی تو دلبر ندهند
خوبان که نیش بر جگر ریش میزنندنوشی نمیدهند چرا نیش میزنند
امروز دل از آینه جان نظرت کردعاشق نظر امروز بچشم دگرت کرد
تا دل سر زلف یار گم کردسر رشته اختیار گم کرد
گر سگان تو انیس من محزون شده اندآهوانند که همصحبت مجنون شده اند
هرچند آهنین دل ما ناز بیش کردآهن ربای همت ما کار خویش کرد
هردل که جز خیال تو در وی مقام کردخلوتسرای خاص ترا وقف عام کرد
تا جهان بوده است با نیکان بدان در کینهاندمیگساران را حسودان دشمن دیرینهاند
خورشید اوج عزت خوبان ماه رویندمعراج خاکساران این بس که خاک کویند
من اگر حسرت روی تو چنین خواهم بردحسرت روی زمین زیر زمین خواهم برد
یار شد مست و دل ما بفغان باز آوردگریه بد مستی ماهم بمیان باز آورد
گرچه در پای تو ای شمع بسی سوختهاندهمه این سوختگیها ز من آموختهاند
گر حسن و دلبری بتو مهپاره داده اندچشمی بماهم از پی نظاره داده اند
وصلش نماند و تلخی زهر فراق ماندوان چاشنی چو شیره جان در مذاق ماند
در عرق شد چو رخش ز آتش می تابی خوردوه که زان روی عرقناک دلم آبی خورد
کار ما عشق است و مارا بهر آن آورده اندهر کسی را بهر کاری در جهان آورده اند
بجای آب حیاتم شکر لبی دادندحیات خضر بهر کس ز مشربی دادند