دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
جمعی که دل بهرزه پریشان نکرده اندهرگز نظر بعالم ویران نکرده اند
یاران چه شد که پرسش یاری نمیکندبر دردمند خویش گذاری نمیکنند
بسکه از گرم اختلاطی گلرخان آتش وشندعاشقان تا دیده اند این قوم را در آتشند
گر قسمن ما شد ز ازل غم چه توان کرد؟وین دردی غم گر نرسد هم چه توان کرد؟
خوبان دل گرم و نفس سرد چه دانند؟باروی چو گل قدر رخ زرد چه دانند؟
در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کرد؟راضی بهلاکم چه نمیرم چه توان کرد؟
هرکه مست تو نشد جام شرابش ندهندبخدا گر همه خضرست که آبش ندهند
زاهد، مرا که بیدل و دین آفریده اندعیبم چه میکنی که چنین آفریده اند
تو آفتابی و شوق تو ناتوانم کردنمیرسد بتو دستم چه میتوانم کرد
ایکه رخسارت ز روی لاله آب و رنگ برددامن پاک تو از آیینه دل زنگ برد
قومی نشسته با تو و می نوش میکنندقومی برون در سخنی گوش میکنند
شدم هلاک و ز من جز دریغ و درد نماندبباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند
خوبان بگلشن از نظر ما چه میروند؟چون خانه پرگل است بصحرا چه میروند؟
مجنون شوم و وارهم از بوالهوسی چندباشد که برآرم بفراغت نفسی چند
کجا با آن طبیب جان حریفان حال من گویندکه گر باشد مجال او حدیث خویشتن گویند
قناعت از دو عالم میتوان کردصبوری زان میان کم میتوان کرد
باز شمعم خانه روشن، کوری اغیار کردعاقبت دود چراغ شب نشینان کار کرد
فصل بهار و خلق بعشرت نشسته اندمارا چو لاله ساغر عشرت شکسته اند
زلف یار از دست رفت و دل ازو دیوانه ماندمشک رفت از خانه اما بوی او در خانه ماند
مشنو که بی تو ناله زارم هوس نماندپر شد جهان ز ناله مجال نفس نماند
فلک بدور تو طفلی که در وجود آوردکجا به مسجد و محراب سر فرود آورد
خاری که راه در دل از آن جور پیشه کرداز بسکه ماند در دلم آن خار ریشه کرد
از گرد راه دل بامید تو شاد بودکایی مگر سوار دریغا که باد بود
دور فلک که جام مرادم نمیدهدهرگز چو خلق هم دل شادم نمیدهد