دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
گویند شب جمعه مخور می که غم آرداین هیچ تعلق به شب جمعه ندارد
ز آشنایی من کاخرش جدایی بودجدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود
او که از دیده خونابه چکانم نرودنرود یک نظر از دیده که جانم نرود
سوی که روم من؟ که دلم سوی تو باشدروی که ببینم؟ که به از روی تو باشد
دلا، ز تخت سلیمان کسی چه یاد داردکه عاقبت ببرد باد آنچه باد آرد
بهر جان قصد تو گر بر دل مجروح بودجان به شکرانه دهد هر که سبکروح بود
عیسی گذاشت دنیا، قارون اسیر او شدآن بر فلک برآمد این در زمین فرو شد
گر نه چاه دقنت عقل زره می فکندجان من یوسف دل را که به چه می فکند؟
هر که آگه ز دل سوخته من باشدبخدا رحم کند گر همه دشمن باشد
بر مرگ رقیبان تو خرم نتوان بوددلشاد بمرگ همه عالم نتوان بود
عشق گنجینه اسرار الهی باشدگر بدین گنج رسی هر چه تو خواهی باشد
یار برخاست برقص آن قد و قامت نگریدرستخیز است درین خانه قیامت نگرید
ای تازه گل که بوی خوشت دم ز روح زدخرم کسی که با تو شراب صبوح زد
آب حیات اگر بسر کوی او رودشاید که در زمین ز خجالت فرو رود
آن گل چو شمع بر من مدهوش میزندخونم ز شوق تیغ دگر جوش میزند
ابر نوروزی چو گل را بر ورق شبنم زندغنچه تر سازد دماغ و خنده بر عالم زند
عاشق دلریش را زخم تو مرهم دهدمرده دلانرا شفا عیسی مریم دهد
چشمه نوش نوخطان مهر گیابر آوردچشمه چشم عاشقان خار بلا بر آورد
وجود ما زغمت تا عدم نخواهد شدغم تو از دل ما هیچ کم نخواهد شد
در سجده خود آن مه صد آفتاب بیندیوسف کی این عزیزی هرگز بخواب بیند
سرشک شادی وصل ارچه جان گداز آمدخوشم که دیگرم آبی بجوی باز آمد
مایه خوبی غم بیچارگان خوردن بودخوبی خورشید هم از ذره پروردن بود
چشم مجنون هرچه بیند صورت لیلی بودخوش بود صورت پرستی گر بدین معنی بود
شادمان از وصل جانان بخت ما هرگز نبودعاشقان را بخت و خوبان را وفا هرگز نبود