دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
کس عشوه خونخواری او را نشناسدکس دشمنی و یاری او را نشناسد
گر جوش گریه یی دل خامت بر آوردبحر کرم بجوشد و کامت بر آورد
جان هلاک از شوق و یار از دیه ما میرودتشنه مردم چشمه حیوان به صحرا میرود
در عشق اگر از کشته شدن مرد بماندتا روز قیامت رخ او زرد بماند
چند چراغ آه من عمر مرا تبه کندروشنی جهان شود خانه من سیه کند
زلف قلابش ز کف دلها چو ماهی میبردقلاب در دل میزند خواهی نخواهی میبرد
گرسنه شرح زخمت گوید گنه نداردآیینه هر چه بیند در دل نگه ندارد
فلک که مشعل مهرش زبام میسوزدزرشگ صحبت رندان مدام میسوزد
روی نیاز ما همه دم بر زمین بودهر کو نیازمند بتان شد چنین بود
کس چون تو نبودست و نخواهد پس ازین بوددر باغ جهان میوه مقصود همین بود
روزی که ماه ابروی آن شوخ کم نمودروزی بما گذشت که صد سال غم نمود
بقرار یک نظر دل ز تو چون کنار گیردتو مگر بجان در آیی که کسی قرار گیرد
شام غم دلخستگان را بیتو جان بر لب رسدتیره گردد روز بیماران چو وقت شب رسد
از دیده رفت و از دل پر خون نمیروددر دل چنان نشسته که بیرون نمیرود
امید وصالت فرح جان حزین بودنومید شد آخر زتو امید نه این بود
عمرم بآه و ناله و فریاد می رودعمر عزیز من همه بر باد میرود
ای کرده چشمت عالمی مست از شراب ناز خودیک جرعهای بر ما فشان از نرگس غماز خود
کی سگت از استخوان من شکار من شودقرعه یی می افکنم گر بخت یار من شود
نقد دلم چو غنچه به مستی ز دست شددست و دلش گشاده شود هرکه مست شد
یارم به چوگان باختن چون رو به میدان مینهداز هرکه خواهد گوی سر گردن چه چوگان مینهد
افغان که درد ما بدوا کم نمی شودتا بیش میشود غم ما کم نمی شود
چو غنچه گرچه لبت مهر بر دهان داردز غمزه نرگس شوخ تو صد زبان دارد
تا من از مادر نزادم غم که زاینده شدتا نمیرم آتش دوزخ نخواهد زنده شد
چراغ چشم دل آن دلربا بر افروزدکه تا نگاه کنی از حیا بر افروزد