دفتر شعر
۱۳۹۳ شعر در این دفتر
با جان چو شد سرشته غم عشق چون رودجان را برون کنم مگر این غم برون رود
بهر خونریز من از خواب صبوی یار شدساقیا می ده که بخت خفته ام بیدار شد
شانه میخواهم که دم زان کاکل پُرخم زندپر زبان تیزست ترسم عالمی بر هم زند
عیب دلم کند آن کز دل خبر نداردیا درد دل نداند یا دل مگر ندارد
عاشق چو مرغ بسمل پروای سر ندارددر خون خویش رقصد وز سر خبر ندارد
تا یوسفش چاکی چو گل در جیب پیراهن نشداز نکهت پیراهنش چشم پدر روشن نشد
هر که فکر از برق آه عاشق مسکین کندتکیه کی بر بیستون چون صورت شیرین کند
خوش روزگار وصل که ما را دویی نبودتا روزگار بود بدین نیکویی نبود
خون شد جگر از خنده که آن رشک ملک زدتا چند توان بر جگر ریش نمک زد
چو نافه تا جگرم غرق خون نخواهد شدخیال خال تو از دل برون نخواهد شد
بر آستان حرم زاهدی که سر میزدشبش به میکده دیدم دری دگر میزد
شوقی دگر امروز دلم سوی تو داردگویا کششی از طرف موی تو دارد
قاصد رسید و بوی خوشی باز میرسدوین بوی خوش زیار سرافراز میرسد
رخت که پیر و جوان را بیک نظر سوزدچه آتش است ندانم که خشک و تر سوزد
تا یار ز شوخی بکناری ننشینددل در بر ما هم بقراری ننشیند
گرچه کار دلم از صبر به سامان نشودهم صبوری که کس از صبر پشیمان نشود
منت قتل از رقیبم باز می باید کشیدبخت بدبین کز اجل هم ناز میباید کشید
باز از فریب وعده دلم را شکیب دادصد بارش آزمودم و بازم فریب داد
دل ز جور فلک بجان آمدبفلک بر نمی توان آمد
تهیست کشتی می عمر از آن بغم گذردبیار باده که کشتی بخشک کم گذرد
گشتیم پیر و یار همان نوجوان که بودمردیم و آرزوی دل ما همان که بود
هر گرد بلایی که خدا خواسته باشدچون بنگرم از کوی تو برخاسته باشد
کس چون غم زلیخا یوسف ندیده داند؟دست بریده حالش دست بریده داند
مرا ز هجر بهشتی رخی بجان داردچنین بهشت خوشی دوزخی چنان دارد